تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
پيشگاه خداوند نخواهيم داشت . عباس را سفيان بن عبد شمس سلمى كشت ، عباس هم دو زخم كارى به او زده بود ، سفيان از معركه گريخت و يك سالى از آن دو زخم رنجه بود و بعد بهبود يافت . خارجه را نيزه داران احاطه كردند و بيش از ده زخم برداشت و در ميدان افتاد . صفوان بن اميه از كنار او گذشت و او را شناخت و گفت اين از سران ياران محمد است و سر او را كه هنوز رمقى داشت بريد . اوس بن ارقم هم كشته شد . صفوان گفت : خبيب بن يساف را كه ديده است و همچنان در جستجوى او بود و بر او دست نيافت ، او پيكر خارجه را مثله كرد و گفت : اين از كسانى بود كه در جنگ بدر مردم را بر پدرم - امية بن خلف - شوراند و افزود : هم اكنون كه بزرگانى از ياران محمد را كشتم ، تسكين يافتم كه من ابن قوتل و ابن ابى زهير و اوس بن ارقم را كشتم . واقدى مى گويد : پيامبر ( ص ) روز جنگ احد فرمود : چه كسى اين شمشير را از من مى گيرد كه حق آن را ادا كند گفتند : اى رسول خدا حق آن چيست فرمود : با آن دشمن را ضربه بزند . عمر گفت : اى رسول خدا ، من ، پيامبر ( ص ) از او روى برگرداند و دوباره سخن خود را تكرار فرمود . زبير برخاست و گفت : من ، پيامبر ( ص ) از او هم روى برگرداند و چنان شد كه عمر و زبير دلتنگ شدند . پيامبر ( ص ) براى بار سوم سخن خود را فرمود ، ابو دجانه گفت : من ، و حق آن را ادا مى كنم . پيامبر ( ص ) شمشير را به او داد و ابو دجانه در رويارويى با دشمن حق آن را چنان كه بايد ادا كرد . يكى از آن دو مرد عمر يا زبير گفت : بايد ببينم اين مرد كه پيامبر ( ص ) شمشير را به او داد و مرا محروم ساخت چه مىكند . گويد : از پى او رفتم و به خدا سوگند هيچ كس را نديدم كه بهتر از او با آن شمشير جنگ كند . او را ديدم كه چندان با آن شمشير ضربت زد كه كند شد و چون ترسيد كه ضربهء آن كارى نباشد آن را با سنگ تيز كرد و باز شروع به ضربت زدن به دشمن كرد تا آن شمشير همچون داس خميده شد . گويد : هنگامى كه پيامبر ( ص ) شمشير را به ابو دجانه داد او ميان دو صف با ناز و غرور راه مى رفت . پيامبر ( ص ) كه متوجه شد فرمود : خداوند اين گونه راه رفتن را خوش نمى دارد مگر در اين گونه موارد . گويد : چهار تن از ياران پيامبر به هنگام جنگ و حمله نشان داشتند ، يكى ابو دجانه بود كه دستارى سرخ مى بست و قوم او مى دانستند هر گاه آن دستار را بر سر مى بندد نيكو جنگ مىكند . على ( ع ) با پارچهء پشمى سپيدى نشان مى زد ، و زبير با دستارى زرد ، و حمزه با پر شتر مرغ نشان مى زدند . ابو دجانه مى گفته است : در آن روز زنى از دشمن را ديدم كه حمله مى كرد و سخت هجوم مى برد . من كه او را مرد مى پنداشتم شمشير را براى زدن او بالا بردم ، ولى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 220 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى