ميراث پسر برادرت را طلب كنى و اين در پى ميراث همسرش آمده بود . ابو بكر به شما پاسخ داد كه پيامبر فرمود : ما ارث نمىنهيم و آنچه بر جا ماند صدقه است . شما او را دروغگو ، گناهكار ، حيلهگر و خائن دانستيد و خدا مىدانست كه او راستگو ، نيكوكار ، راه يافته و پيرو حق است . سپس ابو بكر از جهان رفت و من گفتم كه ولى رسول خدا و ابو بكر هستم . شما مرا نيز ، دروغزن ، گنهكار ، خيانت پيشه و نيرنگباز پنداشتيد و خدا داند كه من راست گفتار ، نيك رفتار ، حق يافته و پيرو حقيقت هستم .
سپس تو و اين به يك مقصود آمديد و ارث طلب كرديد . » « 1 »
خردمند در اين روايت كه در كتب صحيح سنيان است . بنگرد ، چگونه ابو بكر و عمر ، خود را ولى رسول خدا مىدانستند در حالى كه پيامبر تا آخرين لحظه زندگى ، آنها را از زيردستان اسامه بن زيد قرار داده بود ؟ « 2 »
هامش
( 1 ) . صحيح مسلم ، ج 3 ، ص 142 .
دروغ ، گناه ، پيمانشكنى و خيانت به آن دو خليفه - چنان كه افتد و دانى - براستى منسوب است و در برابر خداوند جان على عليه السّلام را چون جان پيامبر قرار داده ( آيه مباهله آل عمران ، 61 ) و بر پاكى او گواه شده ( آيه تطهير احزاب ، 33 ) . على عليه السّلام صاحب آيه نجوى ( مجادله ، 12 ) الاذن الواعيه ( حاقه ، 5 ) ، علم كتاب ( رعد ، 43 ) ، كسى كه خداوند به راستىاش شهادت داده ( توبه ، 119 ) و كسى كه پيامبر گواه راستى اوست :
« راستگويان سهاند ، . . . و على ابن ابى طالب كه برترين آنهاست » و « به زودى پس از من فتنهاى خواهد بود ، چون رخ نمود از على بن ابى طالب پيروى كنيد ، او نخست كسى است كه به من ايمان آورد و نخستين كسى كه در قيامت دستم مىفشارد ، بزرگترين راستگو و جداكننده حق از باطل در اين امت است ، او پادشاه دين است و ثروت پادشاه ستمگران ( يا منافقان ) » بنگريد به الاصابه ، ج 4 ، ص 171 و در حاشيهء آن الاستيعاب ، ص 170 ، اسد الغابه ، ج 5 ، ص 287 و كنز العمال ، ج 6 ، ص 394 ؛ با اين روايات آيا بر پژوهشگران و خردمندان رواست كه سخنان ياوهء عمر بن خطاب را بپذيرند ، يا بايد كتاب و سنت را پيشروى خويش قرار دهند و از آراء مخالف آنها بپرهيزند ؟
( 2 ) . تاريخ نگاران و محدثان ، اتفاق نظر دارند كه ابو بكر و عمر در سپاه اسامه بودند و اين مطلب به نزد ايشان از مسلمات است . بنگريد به : طبقات ابن سعد ، تاريخ طبرى ، الكامل ابن اثير ، ج 2 ، ص 215 تاريخ الخميس ، ج 2 ، ص 154 ، السيره الحلبيه ، ج 3 ، ص 207 و در حاشيه آن سيره زينى دحلان ، ج 2 ، ص 339 .