معاويه از مؤلفة قلوبهم بود و در طول زمان بعثت پيامبر ، همواره مشرك . او وحى را دروغ مىدانست و شريعت را مسخره مىكرد . در فتح بر پيامبر طعن مىزد و به پدرش صخر بن حرب - در نكوهش او به پذيرش اسلام - نوشت : « آيا به دين محمّد درآمدى و آبروى ما ريختى تا مردم بگويند پسر هند از عبادت عزى چشم پوشيد ؟ » فتح در ماه رمضان سال هشتم هجرى رخ داد و تا آن هنگام معاويه مشرك بود .
او از پيامبر به مكه گريخت زيرا رسول خدا خون وى را هدر دانسته بود . معاويه پناهگاهى نيافت و به عباس پناه برد و به شفاعت وى از سوى پيامبر بخشيده شد . او در شمار پانزده تنى بود كه نامههاى پيامبر را مىنوشتند .
6 . عبد اللَّه بن عمر روايت كرده كه « 1 » به محضر پيامبر در آمدم و شنيدم كه مىفرمود : هم اكنون مردى خواهد آمد كه به سنت من نمىميرد . ناگاه معاويه در آمد . « 2 »
7 . روزى پيامبر خطبه مىخواند ، معاويه در حالى كه دست پسرش يزيد را گرفته بود بيرون رفت و خطبه پيامبر را نشنيد . پيامبر فرمود : خداوند پيشوا و پيرو را لعنت كند .
اين امت از دست معاويه . . . چه روزگارى خواهند داشت . « 3 »
8 . معاويه به امير المؤمنين دشنام مىگفت ، « 4 » با آنكه آيات فراوانى در ستايش على نازل
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه ، ج 2 ، ص 102 و 203 ، ج 3 ، ص 431 ، ج 4 ، ص 192 و 233 و 234 ، تهذيب التهذيب ، ج 5 ، ص 110 ، ميزان الاعتدال ، الاستيعاب در حاشيه الاصابه ، ج 3 ، ص 395 ، اسد الغابه ، ج 4 ، ص 385 .
( 2 ) . كتاب صفين نصر بن مزاحم ، ص 247 و تاريخ الطبرى ، ج 11 ، ص 357 .
( 3 ) . روايت را زمخشرى در ربيع الابرار آورده است : نيز در احقاق الحق طبع قديم ، آمده ؛ اما ممكن است گفته شود كه آن روز هنوز يزيد به دنيا نيامده بود . بر اين اساس شايد مقصود روايت اين باشد كه معاويه ابو سفيان را راه مىبرد و يزيد پسر ابو سفيان با آنان حركت مىكرد و پيامبر ايشان را ديد و چنين گفت .
ظاهرا نشيمنگاه معاويه از حد متعارف بزرگتر بوده است و پيامبر واژهاى مناسب اين معنا به كار بردند ! ( م )
( 4 ) . اسد الغابه ، ج 1 ، ص 134 ، الاصابه ، ج 1 ، ص 77 ، الكامل ابن اثير ، ج 3 ، ص 203 و 207 ، تاريخ الخلفاء ، ص 190 ، العقد الفريد ، ج 2 ، ص 144 ، الصواعق المحرقه ، ص 33 .