تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الهجرة إلى الحبشة ( مهاجرت به حبشه ) ( فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
پدر نجاشى پادشاه حبشه بود و فرزندى جز نجاشى نداشت و نجاشى را عمويى بود كه دوازده پسر داشت كه از اعضاى خانواده سلطنتى حبشه بودند . مردم حبشه با خود گفتند : كاش پدر نجاشى را مىكشتيم و برادرش را پادشاه مىكرديم ! چون او فرزندى جز اين پسر ندارد و برادر وى دوازده پسر دارد و آنان پس از وى وارث پادشاهىاش مىشوند و حبشه روزگارى طولانى بر پا خواهد ماند . بر پدر نجاشى شوريدند ، او را كشته و برادرش را پادشاه نمودند . مدتى گذشت . نجاشى با عموى خود زندگى مىكرد . او از مردان خردمند و زيرك بود ، از اين رو در كارها بر عمويش فايق آمد و در هر چيز همتاى او شد . وقتى مردم حبشه مقام و منزلت وى در نزد عمويش را ديدند ، گفتند : به خدا سوگند ، اين جوان بر عموى خود چيره خواهد شد و ما از آن مىخواهيم او را پادشاه ما كند . اگر او پادشاه ما شود همه ما را خواهد كشت ! چون او مىداند ما پدرش را كشتيم . پس نزد عموى او رفتند و گفتند : يا اين جوان را مىكشى يا آنكه او را از بين ما بيرون مىكنى ، زيرا ما به جان خود بيمناكيم ! گفت : واى بر شما ! ديروز پدرش را كشتيد امروز خودش را بكشم ؟ او را از كشورتان بيرون مىكنم . پس او را به بازار بردند و به يكى از بازرگانان به ششصد درهم فروختند . او را در كشتى گذاشت و برد . وقتى نزديك غروب شد ، ابر پاييزى آمد . عموى نجاشى زير باران آمد . صاعقه‌اى زد و او را كشت . مردم حبشه به پسرانش پناه بردند ، ولى ديدند همگى آنان كم خردند و خيرى در آنان نيست . در اين هنگام ، اوضاع حبشه بحرانى شد . وقتى كار بر آنان تنگ شد ، برخى گفتند : به خدا سوگند ، بدانيد غير از آن كسى كه امروز فروختيد كس ديگرى نمىتواند كار شما را سامان دهد . اگر به حبشه علاقه‌منديد او را دريابيد . دنبال او بيرون آمدند . مردى كه نجاشى را به او فروخته بودند پيدا كردند . نجاشى را گرفتند و آوردند و تاج بر سرش گذاشتند و او را بر تخت پادشاهى نشاندند و