[ بقاى فرزند به دعاى حضرت ]
ديگر روايت است از قاسم بن علاء ، كه گفت : مرا چند پسر به وجود آمده ، و هر يك از ايشان كه به وجود مىآمدند مىنوشتم و التماس دعا مىكردم از آن حضرت از براى ايشان ، آن جناب در جواب چيزى نمىنوشت و همهء ايشان مردند ، پس چون متولّد شد فرزندم حسين ، مكتوب به خدمت آن حضرت ارسال نمودم ، و در آن از براى او استدعاى دعا كردم آن حضرت اجابت فرمود و فرزندم حسين باقى ماند .
الحمد للّه ربّ العالمين .
[ پيوستن به قافله ]
ديگر روايت است از ابى عبد اللّه بن صالح ، كه گفت : سالى از سالها به بغداد رفتم ، و در بيرون رفتن رخصت خواستم ، رخصت نيافتم ، بيست و دو روز بعد از خروج قافله در بغداد اقامت نمودم ، آنگاه رخصت يافتم در حالتى كه در رسيدن به قافله مأيوس بودم ، چون به نهروان رسيدم ، قافله را آنجا ديدم ، و معلوم شد كه در آن مدّت اهل قافله در آن مقام توقّف داشتهاند ، و در آن توقيع كه آن حضرت مرا در رفتن اجازت فرموده بود به جهت سلامت من دعا كرده بود ، پس به بركت دعاى آن حضرت در آن سفر هيچ بدى و خطرى به من نرسيد . الحمد للّه ربّ العالمين .
[ شفاى باسور ]
ديگر روايت است از محمّد بن يوسف كه گفت : به علّت باسور « 1 » گرفتار شدم ، و مالى بىاندازه در معالجهء آن صرف كردم ، و به هيچ وجه فايدهاى نديدم ، پس رقعهاى نوشته ، به خدمت آن حضرت فرستادم ، و استدعاى دعا نمودم ، توقيع بيرون آمد به اين مضمون كه : بپوشاند تو را حقّ تعالى لباس عافيت را ، و بگرداند تو را با ما در دنيا و آخرت ، پس نگذشت بر من جمعهاى ، الّا آنكه صحّت و عافيت يافتم ، و آن موضع مانند كف دست من شد ، آنگاه طلب كردم طبيبى را از اصحاب خود ، و به او نمودم آن موضع را ، آن طبيب گفت : نيامده است اين عافيت ، مگر از جانب حق - سبحانه و
هامش
( 1 ) . باسور علتى است مشهور و جمع آن بواسير است .