سعايت او مشغول شد ، امّا سفّاح مصلحت نمىديد متعرّض ابو مسلم شود ، و ابو مسلم بنابر آنكه مكرّر گفته بود كه هر كس آل عبّاس را امام [ و امير المؤمنين ] نداند ، يا از ايشان برگردد ، [ يا غير ايشان را امام و خليفه داند ] خون او مباح است ، به خاطر گذرانيد كه اوّل الحاق نسب به عبّاس بايد نمود ، آنگاه دعواى خلافت كرد ؛ تا كسى را مجال اعتراض نباشد ، پس اكثر اوقات حكايات موضوعه از سليط نقل مىكرد ، و در اثناى تقرير آن حكايات مىگفت : « جدّم سليط چنين گفت » و « جدّم سليط چنين كرد » و گاهى به تقريبى مىگفت : « من پسر مسلم خطرنيم ، و مسلم نبيرهء سليط بن عبد اللّه بن عبّاس بود » حال آنكه سليط بندزادهء عبد اللّه بود .
[ نسب أبو مسلم ]
تفصيل اين اجمال آنكه : عبد اللّه بن عبّاس جاريهاى داشت كه خدمت او مىكرد ، نوبتى به آن كنيزك مباشرت نموده ، ترك او گفت ؛ و بعد از مدّتى غلامى از غلامان اهل مدينه به اجازت عبد اللّه ، آن كنيز را بخواست و آن جاريه از آن غلام حامله شده پسرى آورد ، عبد اللّه آن كودك را به بندگى گرفته ، سليط نام كرد ، بعد از وفات عبد اللّه ، سليط خدمت وليد بن عبد الملك بن مروان اختيار كرد ؛ و چون هميشه ميان بنى اميّه و بنى عبّاس مادهء نزاع در حركت بود ، وليد بن عبد الملك خواست كه على بن عبد اللّه بن عبّاس را مالشى دهد ؛ سليط را تحريك كرد كه دعوى نموده كه من فرزند عبد اللّه بن عبّاسم و جمعى به اشارت وليد به محكمهء قاضى دمشق رفته شهادت [ زور ] دادند كه ما از عبد اللّه شنيديم كه مىگفت : سليط از نطفهء من است ، قاضى چون مدّعاى وليد را يافته بود ، حكم كرد كه سليط از اولاد عبد اللّه بن عبّاس است ، و سليط ميراث از على بن عبد اللّه طلب كرده ، از اين ممر آزار بسيار به علىّ بن عبد اللّه بن عبّاس رسيد .
[ رغبت به خلافت و تحقير منصور ]
ابو مسلم بعد از الحاق نسب خود به عبّاس ، در سرّ مردم را به بيعت خود مىخواند ، و دعوى امامت و خلافت مىكرد ، و در سنهء ستّ و ثلاثين و مائة به عزيمت حجّ متوجّه عراق شد ، چون به شهر انبار رسيد ، سفّاح او را گرامى داشت ، روزى