دروغ گفته باشى واگر گويى جدّ توست ، پس از چه روى ، خاندان أو برانداختى وذرّيت أو بكشتى ؟
روزى امام علىّ بن الحسين عليه السلام در بازار دمشق همىگذشت ، منهال بن عمرو بدو بازخورد وگفت : كيف أمسيت يا بن رسول اللّه ؟ على فرمود : « أمسينا كمثل بني إسرائيل يذبّحون أبناءهم ويستحيون نساءهم ، يا منهال ! أمست العرب تفتخر على العجم بانّ محمّدا عربىّ وأمست قريش تفتخر على سائر العرب بأنّ محمّدا منها وأمسينا معشر أهل بيته ونحن مغصوبون مقتولون مشرّدون فانّا للّه وانّا اليه راجعون » .
سيّد بن طاوس گويد : يزيد با امام علىّ بن الحسين پيمان نهاد كه سه حاجت از أو قضا كند .
مگر روزى بدو گفت : حاجتهاى خويش بخواه تا بدان پيمان وفا كرده شود . على فرمود : اوّل حاجت آن است كه جمال مبارك آقا وپدرم حسين را يك بارى به من بازنمايى تا من از آن ديدار همايون توشهاى برگيرم . دوم آنكه آنچه از ما به غارت رفته است بفرمايى تا بازدهند . سه ديگر آنكه اگر قصد خون من دارى ، كسى را با اين زنان همراه كن تا ايشان را به حرم رسول بازرساند . يزيد به پاسخ گفت : آنكه ديدار روى پدر خواستهاى ، اين هرگز نشود واينكه قصد خون تو كرده باشم ، آرى ! كرده بودم ، ولى درگذشتم . واينكه زنان را بايد به حرم رسول بازگشت ، اين معنى غير از تو ديگرى را نرسد وامّا آنچه از شما به غارت رفته است ، در عوض ، اضعاف آن به قيمت داده مىشود . على فرمود : از مال تو نخواهم كه آن خود بر تو موفّر باد . آنچه از ما ستدند آن را همىخواهم كه در آن مغزل « 1 » فاطمه دختر رسول خداى بود ومقنعهء أو وقلادهء « 2 » أو وپيراهن تن أو . يزيد بفرمود تا جمله را بازپس دادند ودويست دينار بر مزيد داد وعلى آن دنانير در ميان فقرا تفرقه كرد وخود تجهيز مدينه فرمود . « 3 »
هامش
( 1 ) . چرخ نخريسى .
( 2 ) . گردنبند .
( 3 ) . اللهوف ص 224 .