غير اين صورت بسان بشر عادى اطلاعى نخواهد داشت . « 1 »
در نيمهء راه شتر پيامبر گم شد و گروهى از ياران پيامبر به تعقيب آن پرداختند . يك نفر از همان منافقان برخاست و گفت : مىگويد من پيامبر خدايم و از عالم بالا خبر مىدهم ، ولى جاى تعجب است كه جاى شتر خود را نمىداند . خبر به پيامبر رسيد . او با بيانى شيوا ، پرده از روى حقيقت برداشت و چنين فرمود :
و إنّي و اللّه ما أعلم إلّا ما علّمني اللّه ، و قد دلّني اللّه عليها ، و هي من هذا الوادي في شعب كذا قد حبستها شجرة بزمامها ، فانطلقوا حتى تأتوني بها ؛ « 2 » من فقط آنچه را مىدانم كه خدا تعليمم نمايد . هم اكنون خدا مرا به جاى شتر دلالت كرد . شتر من در اين بيابان در فلان دره است و افسار آن به درختى پيچيده و آن را از راه رفتن بازداشته است . برويد آن را بياوريد .
فورا چند نفر به محلى رفتند كه پيامبر فرموده بود و شتر را به همان حالت يافتند كه پيامبر توصيف كرده بود .
يك خبر ديگر از پشت پردهء غيب
شتر « ابى ذر » از راه رفتن بازماند و سرانجام او از ارتش اسلام عقب افتاد . ابو ذر ، مقدارى معطل شد تا شايد شتر برخيزد و راه برود ، ولى انتظار سودى نبخشيد . از اين رو ، شتر را رها كرد و اثاث سفر را بر پشت خود نهاد و به راه افتاد تا هرچه زودتر به مسلمانان برسد ارتش اسلام به دستور پيامبر در نقطهاى منزل كرده و به استراحت پرداخته بودند ناگهان سيماى شخصى كه زير بار گران راه مىپيمود ، از دور نمايان شد . يك نفر از ياران رسول خدا او را از جريان آگاه ساخت . پيامبر فرمود :
وى ابو ذر است ، رحم اللّه أبا ذر يمشي وحده و يموت وحده و يبعث وحده ؛ « 3 » خدا
هامش
( 1 ) . « ر . ك : همين قلم ؟ ؟ ؟
( 2 ) . سيرهء ابن هشام ، ؟ ؟ ؟
( 3 ) . همان ص 125