با او دريافت كه وى از كارآگاهان يهود است . فورا دستور داد او را دستگير كرده به حضور پيامبر بردند . او وقتى به مرگ تهديد شد ، همه اسرار يهوديان خيبر را بيرون ريخت . در نتيجه ، معلوم شد كه خيبريان پس از گزارش رهبر منافقان ، « عبد اللّه بن سلول » روحيهء خود را سخت باختهاند و هنوز از قبيلهء غطفان كمكى به آنها نرسيده است .
نمونه ديگر از كسب اطلاعات : در ششمين شب جنگ ، پاسداران ارتش اسلام يك نفر يهودى را دستگير كرده خدمت پيامبر آوردند . پيامبر اوضاع و احوال يهوديان را از وى پرسيد . وى گفت : اگر تأمين جانى دارم ، بگويم . او پس از اخذ « تأمين » چنين گفت :
امشب دلاوران خيبر از دژ « نسطاة » به قلعهء « شق » انتقال مىيابند ، تا از آنجا از خود دفاع كنند . شما اى أبا القاسم ( كنيه پيامبر ) ! فردا دژ « نسطاة » را فتح مىكنى - پيامبر فرمود : ان شاء اللّه - در زير زمينهاى آنجا مقادير زيادى منجنيق ، ارابهء جنگى ، زره و شمشير موجود است و شما مىتوانيد با استفاده از اين وسايل ، دژ « شق » را سنگ باران كنيد . « 1 » پيامبر ، از اين وسايل تخريبى استفاده نكرد ، ولى اطلاعاتى كه فرد دستگير شده در اختيارش گذاشت جالب بود ، زيرا نقطهء حمله فردا را روشن ساخت و معلوم شد كه فتح دژ « نسطاة » نيروى بيشترى نخواهد برد و بايد در گشودن قلعه « شق » احتياط بيشترى به كار برد .
همچنين در گشودن يكى از قلعهها پس از سه روز معطلى ، شخصى از يهوديان - شايد براى استخلاص جان خود بود - شرفياب خدمت پيامبر شد و چنين گفت :
اگر يك ماه در اين محل توقف كنى ، هرگز دست بر آنها نخواهى يافت ، ولى من مجراى آب اين قلعه را نشان مىدهم و شما مىتوانيد آب را به روى آنها ببنديد .
در روايتى آمده است كه پيامبر با بستن آب به روى دشمن موافقت نكرد و گفت من هرگز آب را بر روى كسى نمىبندم تا از تشنگى بميرند ، « 2 » ولى در روايت ديگرى
هامش
( 1 ) . سيرهء حلبى ، ج 3 ، ص 35 .
( 2 ) . ناسخ التواريخ ، ج 2 ، ص 299 .