به من گزارش رسيده است كه مردى از قريش در مكه مدعى نبوت است . دو نفر از افسران ارشد خود را به جانب او اعزام كن تا او را دستگير كرده به سوى من بياورند . « 1 »
بنا به نقل ابن حجر در الاصابه ، « باذان » دستور داد كه اين دو افسر ، او را وادار كنند تا به آيين نياكان خود برگردد و اگر نپذيرفت سر او را از تن جدا كرده ، برايش بفرستند .
اين نامه حاكى از بىاطلاعى زمامدار وقت است . او به قدرى بىاطلاع بود كه نمىدانست كه اين شخص مدعى نبوت بيش از شش سال است كه از مكه به مدينه مهاجرت كرده است . وانگهى شخصى را كه در نقطهاى داعيهء نبوت دارد و نفوذ او به قدرى گسترش يافته كه پيك براى دربار شاهان جهان مىفرستد ، نمىتوان با اعزام دو افسر دستگير كرد و يا او را به يمن احضار كرد .
فرماندار « يمن » طبق دستور مركز ، دو افسر ارشد و نيرومند خود را به نامهاى « فيروز » و « خرخسره » ، روانه حجاز كرد . اين دو مأمور نخست در « طايف » با يك مرد قرشى تماس گرفتند . وى آنان را راهنمايى كرد و گفت : شخصى كه مورد نظر شما است ، اكنون در مدينه است . آنان راه مدينه را پيش گرفتند ، و شرفياب محضر پيامبر شدند . نامه باذان را تقديم كرده و چنين گفتند : ما به دستور مركز از طرف فرماندار يمن مأموريم شما را به يمن ببريم و تصور مىكنيم « باذان » در خصوص كار شما با خسرو پرويز مكاتبه كند و موجبات رضايت او را جلب كند . در غير اين صورت ، آتش جنگ ميان ما و شما روشن مىشود و قدرت ساسان خانههاى شما را ويران مىسازد و مردان شما را مىكشد . . .
پيامبر با كمال خونسردى ، سخنان آنان را شنيد . پيش از آنكه به پاسخ گفتار آنان بپردازد ، نخست آنها را به اسلام دعوت كرد و از قيافهشان ، كه داراى شاربهاى بلندى بودند ، خوشش نيامد . « 2 » عظمت و هيبت پيامبر و خون سردى او ، آنچنان آنها
هامش
( 1 ) . سيره حلبى ، ج 3 ، ص 278 .
( 2 ) . و به آنها چنين فرمود : امرني ربّي أن أعفى لحيتي و أقصّ شاربي ؛ خدايم به من دستور داده كه ريش را بلند ، و شاربها را كوتاه سازم « الكامل في التاريخ ، ج 2 ، ص 106 » .