نداى منادى پيامبر به گوش جوانى از قبيلهء « بنى عبد الاشهل » رسيد ، در حالى كه او با برادر خود با بدن مجروح در رختخواب افتاده بود . اين ندا ، طورى آنها را تكان داد كه با اينكه تنها يك اسب سوارى داشتند و حركت كردن از جهاتى توأم با مشكلات بود ، به يك ديگر گفتند : هرگز سزاوار نيست ، پيامبر به جهاد برود و ما از او عقب بمانيم . اين دو برادر با اينكه مركب خود را به تناوب سوار مىشدند ، خود را به سربازان اسلام رسانيدند . « 1 »
حمراء الأسد
« 2 » پيامبر « ابن امّ مكتوم » را جانشين خود در مدينه قرار داد و در « حمراء الأسد » كه هشت ميلى مدينه است ، موضع گرفت . « معبد خزاعى » رئيس قبيله « خزاعه » با اينكه مشرك بود ، به پيامبر اسلام تسليت عرض كرد . تمام افراد قبيله خزاعه همواره از اسلام پشتيبانى مىكردند . « معبد » به منظور خدمت به پيامبر از « حمراء الأسد » عازم « روحاء » مركز ارتش قريش گرديد و با ابو سفيان ملاقات كرد و چنين دريافت كه ابو سفيان تصميم گرفته به سوى مدينه برگردد ، و باقى مانده قدرت مسلمانان را از بين ببرد . معبد او را از مراجعت منصرف ساخت و گفت : هان اى ابو سفيان ! محمد اكنون در « حمراء الأسد » است و با قدرت سربازان بيشتر ، از مدينه خارج شده و آنهايى هم كه ديروز در نبرد شركت نكرده بودند ، امروز در ركاب ايشانند .
ابو سفيان ! من چهرههايى ديدم كه از شدت غيظ و خشم برافروخته شده بودند و من تاكنون در عمرم چنين قيافههايى را نديدهام و مسلمانان از بىانضباطى ديروز سخت پشيمانند . او به قدرى از قدرت ظاهرى و عظمت روحى و روانى مسلمانان سخن گفت كه ابو سفيان را از تصميم خود منصرف ساخت .
هامش
( 1 ) . همان .
( 2 ) . گروهى رفتن پيامبر را تا « حمراء الأسد » براى تعقيب دشمن ، غزوه مستقل شمرده ، و برخى نيز آن را دنباله غزوهء « احد » دانستهاند .