بود . سخنان پيامبر كه توأم با علايم صدق بود ، اثر غريبى در « عداس » بخشيد .
بىاختيار مجذوب پيامبر گشت ، به روى زمين افتاد ، دست و پايش را بوسيد و ايمان خود را به آيين او عرضه داشت و پس از كسب اجازه به سوى صاحبان باغ بازگشت .
فرزندان « ربيعه » از اين انقلاب روحى كه در غلام مسيحى پديد آمده بود سخت متعجب شدند . به غلام خود گفتند با اين غريب چه گفت و گويى داشتى و چرا تا اين اندازه در برابر او خضوع كردى ؟ غلام در پاسخ آنان گفت : اين شخصيت كه اكنون به باغ شما پناهنده شده ، سرور مردم روى زمين است . او مطالبى به من گفت كه فقط پيامبران با آنها آشنايى دارند و اين شخص همان پيامبر موعود است . سخنان غلام براى پسران « ربيعه » سخت ناگوار آمد ، با قيافه خيرخواهى گفتند : اين مرد تو را از آيين ديرينهات بازندارد . آيين مسيح كه اكنون پيرو آن هستى ، بهتر از كيش او است .
پيامبر به مكّه بازمىگردد
جريان تعقيب پيامبر با پناهنده شدن رسول خدا به باغ فرزندان « ربيعه » پايان يافت . او بايد به مكّه بازگردد . با اين حال ، بازگشت وى نيز خالى از اشكال نيست ، زيرا يگانه مدافع او رخت از اين جهان بربسته و احتمال دارد كه موقع ورود به مكّه ، از طرف بتپرستان دستگير شود و خونش ريخته شود . پيامبر تصميم گرفت چند روزى در « نخله » « 1 » به سر ببرد . او مىخواست كسى را از آنجا پيش يكى از سران قريش بفرستد تا براى او امان بگيرد و در پناه يكى از شخصيتها وارد زادگاه خود شود . امّا چنين شخصى در آنجا پيدا نشد . سپس « نخله » را به عزم « حراء » ترك گفت و در آنجا با عربى خزاعى تماس گرفت و از او خواهش كرد كه وارد مكّه شود و از « مطعم بن عدى » كه از شخصيتهاى بزرگ محيط مكّه بود ، برايش امانى درخواست كند . آن مرد خزاعى وارد مكّه گرديد ، تقاضاى پيامبر را به مطعم گفت . او در عين
هامش
( 1 ) . محلى است ميان طائف و مكّه .