از دختران او به حالت رقت بار پدر افتاد ، برخاست مقدارى آب آورد سر و صورت پدر عزيزش را شست ؛ در حالى كه نالهء دختر بلند بود و قطرهاى اشك از گوشهء ديدگانش سرازير بود . پيامبر دختر را تسلا داده و فرمود : گريه مكن خدا حافظ پدرت است .
سپس فرمود : تا ابو طالب زنده بود ، قريش موفق نشدند دربارهء من كار ناگوارى انجام دهند . « 1 »
پيامبر بر اثر اختناق محيط مكّه ، تصميم گرفت به محيط ديگرى برود . در آن روز « طائف » مركز خوبى بود . بر آن شد تا سفرى به طائف كند و با سران قبيلهء « ثقيف » تماس بگيرد و آيين خود را بر آنها عرضه بدارد ، شايد از اين طريق موفقيتى به دست آورد . پيامبر گرامى پس از ورود به خاك طائف با اشراف و سران قبيلهء مزبور ملاقات كرد و آيين توحيد را تشريح كرد و آنان را به آيين خود دعوت فرمود ، ولى سخنان پيامبر كوچكترين تأثيرى در آنان نكرد . به او گفتند : هرگاه تو برگزيدهء خدا باشى ردّ گفتار تو وسيلهء عذاب است و اگر در اين ادّعا دروغگو باشى ، شايستهء سخن گفتن نيستى .
پيامبر از اين منطق پوشالى و كودكانه فهميد كه مقصود آنان ، شانه خالى كردن از پذيرش اسلام است . از جاى خود بلند شد و از آنها قول گرفت كه سخنانش را با افراد ديگر در ميان نگذارند ، زيرا ممكن بود كه افراد پست و رذل قبيلهء ثقيف ، بهانهاى به دست آورند و از غربت و تنهايى او سوء استفاده كنند . ولى اشراف قبيله به اين تذكر احترامى نگذاشته ، ولگردان و سادهلوحان را تحريك و بر ضد پيامبر شوراندند .
ناگهان پيامبر خود را در ميان انبوهى از دشمنان ديد ، به ناچار براى حفظ جان خود به باغى كه متعلق به « عتبه » و « شيبه » بود ، پناه برد . پيامبر به زحمت خود را به داخل باغ رسانيد و گروه مزبور از تعقيب وى منصرف شدند . اين دو نفر از پول داران قريش
هامش
( 1 ) . ما نالت منّى قريش شيئا أكرهه حتّى مات أبو طالب .