مأمون يك مرتبه زمام سخن را به دست گرفت و گفت :
آيا پيامبر على را دعوت كرد كه در دوران كودكى و صباوت ايمان آورد ، يا ايمان او از طريق الهام خدايى بود ؟ هرگز نمىتوان گفت كه ايمان او الهام بوده است ، زيرا ايمان پيامبر الهامى نبوده ، بلكه به راهنمايى و سفارت جبرئيل از طرف خدا بوده است تا چه رسد به على ! بنابراين ، در روزى كه پيامبر او را به اسلام دعوت كرد ، آيا از پيش خود اين كار را انجام داد ، يا خدا دستور داده بود ؟ ما هيچگاه تصور نمىكنيم كه پيامبر بدون دستور خدا ، خود و ديگرى را به زحمت و تكليف بيندازد : پس ناچار بايد گفت :
دعوت پيامبر مستند به دستور خدا بوده است ، آيا خداى حكيم دستور مىدهد پيامبر يك كودك غير مستعد را كه ايمان و عدم ايمان او يكسان است ، به دين اسلام دعوت كند ؟ به طور مسلم ، اين كار از خداى حكيم و دانا سر نمىزند » . « 1 »
بنابراين ، بايد نتيجه گرفت كه ايمان على ايمانى صحيح و پابرجا بوده كه از ايمان و گرويدن ديگران كمتر نبوده است و بهترين مصداق اين آيه
وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ
، همان شخص « على بن ابى طالب » بوده است » .
مسئلهء انقطاع وحى
روح و روان پيامبر اكرم با نور وحى روشن گرديد و پيوسته دربارهء وظيفهء سنگين خود فكر و تأمل مىكرد . به خصوص آنگاه كه خدا او را چنين خطاب كرد :
يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنْذِرْ وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ
« 2 » ؛ اى جامه به خود پيچيده برخيز و بيم بده و خدايت را بزرگ بشمار .
در اينجا تاريخنگاران و به ويژه طبرى كه تاريخ او از افسانههاى اسرائيلى و مسيحى پيراسته نيست ؛ مسألهاى به نام « انقطاع وحى » را عنوان مىكند و مىگويد :
پيامبر گرامى ، پس از ديدن آن فرشته و شنيدن نخستين آيات قرآن ، در انتظار نزول پيام
هامش
( 1 ) . عقد الفريد ، ج 3 ، ص 43 .
( 2 ) . مدّثّر ( 74 ) آيه 1 - 3 .