آگاهى و شناختى كه از پيامبران در دست داريم تطبيق نمىكند . گذشته از اين ، با آنچه تا حال از زندگى آن مرد بزرگ خواندهايم ، نيز سازگار نيست ، لذا اينها را يا بايد جزء افسانههاى تاريخ بدانيم و يا اينكه بايد آن را تأويل كنيم .
ما بيش از همه ، از نوشتهء دانشمند مصرى دكتر هيكل ، در شگفتيم كه با آن پيش گفتار بلند بالايى كه در مقدمهء كتاب خود نوشته و گفته است كه گروهى روى عداوت ، يا دوستى ، دروغهايى در تاريخ زندگى آن حضرت وارد ساختهاند ؛ خود او با اين حال در اينجا مطالبى نقل كرده كه به طور مسلم نادرست است . در صورتى كه برخى از دانشمندان شيعه ، مانند مرحوم « طبرسى » يادآورىهاى سودمندى در اين باره فرمودهاند . « 1 » اكنون قسمتى از اين افسانههاى دروغين را در ذيل مىآوريم :
( البته اگر اينها را دوستان بىخبر و دشمنان دانا در كتابهاى خود انتشار نداده بودند به هيچ وجه قابل ذكر نبود ) .
1 . پيامبر هنگامى كه وارد خانه « خديجه » شد ، با خود فكر مىكرد شايد آنچه را ديده خطا كرده و يا اينكه كاهن شده باشد . خديجه با گفتن اينكه تو همواره يتيمنواز بودى و با خويشان نيكى مىكردى ؛ شك و ترديد را از دل او برد .
سپس پيامبر از ديده حقشناسى به او نگريست و دستور داد كه گليمى بياورد و او را بپوشاند . « 2 »
2 . طبرى و ديگر مورخان مىنويسند : هنگامى كه نداى « إنّك لرسول اللّه » به گوش او رسيد ، سراسر تن او را لرزه فراگرفت . تصميم گرفت خود را از بالاى كوه پرتاب كند . سپس فرشته با نشان دادن خود او را از اين كار بازداشت . « 3 »
3 . پس از آن روز « محمد » براى طواف كعبه رفت . « ورقة بن نوفل » را ديد و داستان خويش را برايش شرح داد . ورقه گفت : به خدا قسم تو پيامبر اين امت هستى و ناموس
هامش
( 1 ) . مجمع البيان ، ج 10 ، ص 384 .
( 2 ) . الطبقات ، ج 1 ، ص 279 و حياة محمد ، ج 1 ، ص 195 .
( 3 ) . تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 205 .