معاويه به عقيل گفت : اى ابا يزيد ، هم اكنون عمويت ابو لهب كجاست گفت : چون به جهنم در آمدى به جستجوى او بپرداز او را خواهى يافت كه با عمهات ام جميل دختر حرب بن اميه هم آغوش است .
همسر معاويه كه دختر عتبة بن ربيعه بود گفت : اى بنى هاشم ، دل من هرگز شما را دوست نميدارد ، عمويم كجاست برادرم كجاست آنانى كه گردنهايشان از سپيدى چون جام سيمين بود بينى هايشان پيش از آنكه لبهايشان آب را ببيند آب مى ديدند عقيل گفت : چون به دوزخ در آمدى به سمت چپ خويش برو .
معاويه از عقيل در مورد آهن گداختهيى كه على ( ع ) در اين خطبه به آن تصريح فرموده است پرسيد ، عقيل گريست و گفت : اى معاويه ، من نخست موضوع ديگرى از على ( ع ) را براى تو ميگويم و سپس در مورد پرسشى كه كردى پاسخ مىدهم .
براى حسين پسر على ( ع ) ميهمانى رسيد ، درهمى وام گرفت و نان خريد ، و نيازمند خورشى بود از قنبر خدمتكارشان خواهش كرد سر يكى از مشكهاى عسلى را كه براى آنان از يمن رسيده بود بگشايد و يك رطل عسل برگرفت ، و چون على ( ع ) آن مشكها را براى تقسيم خواست فرمود اى قنبر خيال ميكنم درباره اين مشك چيزى پيش آمده است . قنبر موضوع را به او گفت : او خشمگين شد و فرمود : هم اكنون حسين را پيش من آوريد ، و چون آمد بر روى حسين تازيانه كشيد ، حسين گفت تو را به حق عمويم جعفر سوگند مىدهم و چون او را به حق جعفر سوگند ميدادند آرام ميگرفت : آن گاه على عليه السلام فرمود : چه چيزى تو را بر آن واداشت كه قسمت خود را پيش از ديگران بردارى گفت : مرا در آن حقى است هرگاه عطا فرمودى پس مىدهم . على فرمود : پدرت فداى تو باد درست است كه تو را در آن حقى است ولى براى تو روا نبوده است كه از حق خود پيش از آن كه مسلمانان به حق خود برسند بهرهمند شوى . همانا اگر نه اين است كه خود ديدهام كه پيامبر دندانهاى پيشين تو را ميبوسيد چنان بر دهانت مى زدم كه احساس درد كنى .
على عليه السلام آن گاه يك درهم را كه در گوشه رداى خويش بسته بود به قنبر داد و
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 180
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٨٠