إبليس بر مثال سراقة بن مالك در پيش لشكر قريش ايستاد ، و چون بمصاف بدر مىرفتند ، ايشان را مىگفت كه : شما از قبيلهء بنى كنانه هيچ انديشه مكنيد كه من رئيس ايشانم و عهدهء ايشان بر من است كه ايشان قصد شما نكنند ، و اين سبب آن بود كه ميان ايشان و قريش خونى ديرينه بود و عداوتى قديم و قريش ، چون لشكر گرد كردند كه از پيش أبو سفيان و قافله باز آيند ، انديشه از بنى كنانه كردند و گفتند : نبايد كه ايشان از پس درآيند و محمّد و أصحاب وى از پيش و ما را در ميان گيرند و هلاك كنند ، و از جهت اين متردّد بودند در رفتن ، تا إبليس بر مثال سراقة بن مالك بيامد و ايشان را فارغ كرد و در پيش ايستاد و لشكر قريش را مىبرد تا به بدر رسيدند ، و پيوسته ايشان را تحريض مىكرد در جنگ كردن با مسلمانان . و آن روز كه بمصاف بود و جبرئيل ، عليه السّلام ، و فريشتگان از بهر نصرت پيغمبر ، عليه السّلام ، فرود آمدند ، إبليس چون ايشان را ديد ، در حال هزيمت * بر خود گرفت و ، چون مىرفت ، عمير وى را بديد و آواز داد و گفت : اى سراقه ، كجا مىروى ؟ هنوز هيچ مصافى نبود و جنگى سخت نكرديم ، تو چرا هزيمت به خود فرو گرفتهاى ؟ اين نه سيرت مردانست . إبليس جواب وى باز داد و گفت :
انّى ارى ما لا ترون [ 1 ] گفت : اى عمير ، آنچه من مىبينم شما نمىبينيد ، يعنى جبرئيل و فريشتگان ، گفت : فارغ باش از من كه نتوانم ايستادن كه نه جاى ايستادنست .
و چنين حكايت كنند كه : إبليس ، چون جبرئيل و فريشتگان بديد ، دست در دست حارث بن هشام داشت ، برادر أبو جهل ، پس قصد آن كرد كه دست از دست وى بيرون كشد و بگريزد . حارث دست وى سخت بگرفت و نمىگذاشت كه برفتى ، پس إبليس دست بر سينهء وى نهاد و دست خود از دست حارث فرو كشيد و پشت بداد و مىرفت ، پس حارث وى را آواز داد و گفت :
هامش
[ ( 1 - ) ] انفال ، 48 .