تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 604

مساهمون:

ص٦٠٤
در فلان روز كه تو و صفوان بن أميّه در حجر خانهء كعبه نشسته بوديد و حكايت مهتران قريش مىكرديد كه روز بدر ايشان را بقتل آوردند و تحسّر بدان همى خورديد ، تا صفوان ترا گفت : اى عمير ، بعد از وفات ايشان در حيات ما چه خير و فايده بود و مرگ ما را بهتر است از چنين زندگانى ، بعد از ان تو او را * گفتى كه : اگر نه سبب اوامى چند بودى كه مرا بمردم مىبايد دادن ، و اين اوام دامن‌گير من است ، و اگر نه از بهر نفقهء عيال بودى ، من برخاستيم و ببهانهء پسر به مدينه رفتمى و محمّد را بكشتمى ، آنگاه صفوان گفت : نفقهء فرزندان تو و اوام تو بازگزارم و تو برو و اين كار بكن ، و آنگاه تو برخاستى و شمشير خود بصيقلى دادى و تيز كردى و بعد از ان زهر آلود كردى و حمايل كردى و آمدى به قصد آنكه مرا بقتل آورى . عمير چون اين سخن بشنيد ، در دست و پاى سيّد افتاد ، عليه الصّلاة و السّلام ، و گفت : أشهد أن لا إله إلّا اللّه ، و أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه ، ايمان آوردم بخدائى خداى تعالى و به پيغمبرى تو يا محمّد ، پس گفت : يا رسول اللّه ، چون تو در مكّه بودى و از وحى ما را خبر مىدادى و ما آن را تكذيب مىكرديم و مىگفتيم كه : اين محالست كه محمّد همى گويد ، كه چون تواند بودن كه از آسمان او را وحى آيد ، و اين ساعت ما را يقين شد كه آن همه حق بود و هر چه مىگفتى همه راست بود ، از بهر آنكه اين مواضعه كه من و صفوان با همديگر نهاديم در حقّ تو ، بجز خداى تعالى هيچ آفريده‌اى از ان آگاهى نداشت ، پس چون تو از ان خبر باز دادى ، يقين دانستم كه خداى ترا آگاه كرده است و تو پيغمبر خدائى به حق ، و شكر و سپاس خداوند را كه مرا هدايت روزى گردانيد و از چاه ضلالت بيرون آورد . پس چون عمير مسلمان شد ، عمر ، رضى اللّه عنه ، دست از وى بداشت ، و سيّد ، عليه السّلام ، صحابه را گفت كه : عمير اين ساعت برادرى از ان شما است ، بايد كه با وى مساوات و مدارا كنيد و او را أحكام شريعت درآموزيد و قرآن نيز درآموزيد و اسير وى نيز دستورى دهيد . پس صحابه
سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 604 | قاضى ابرقوه