او را مراعات بسيار كردند و او را قرآن و أحكام و شريعت درآموختند و پسر وى را دستورى دادند . و چون مدّتى برآمد ، عمير گفت : يا رسول اللّه ، من در حالت كفر ايذاء مسلمانان بسيار كردهام ، اكنون مىخواهم كه مرا دستورى دهى تا به مكّه باز شوم و همچنانكه در حالت كفر * مسلمانان را مىرنجانيدم ، اين ساعت كه مسلمانم كافران را نكوهش مىكنم و مىرنجانم و ايشان را بدين اسلام دعوت [ 1 ] مىكنم . پس سيّد ، عليه السّلام ، او را دستورى داد و به مكّه باز رفت . و صفوان بن أميّه ، چون با عمير اين مواضعه كرده بود و او را از بهر كشتن فرستاده بود و او را چنان يقين شده بود كه هراينه عمير كارى بكند و سيّد را ، عليه السّلام ، بقتل آورد ، و هر روز بتعريض جمع قريش را گفتى كه : دل خوش داريد كه زود بود كه شما را خبرى رسد كه از خرّمى آن خبر اندوه أهل بدر فراموش كنيد و از شادى هرگز كشتگان خود ياد نياوريد ، اين بگفتى و بسر راه مدينه آمدى و خبرها پرسيدى ، تا يك روز يكى را ديد كه مىآمد از مدينه و خبر عمير از وى بپرسيد ، وى گفت [ 2 ] كه : عمير مسلمان شد . صفوان عظيم خشم گرفت از عمير و نوميد برخاست و باز خانه آمد و سوگند خورد كه تا وى زنده است هرگز سخن با عمير نگويد و هيچ نفعى به وى نرساند . عمير ، چون به مكّه باز آمد ، در مسلمانى عظيم صلب ايستاده بود و پيوسته كافران را مىرنجانيد و ايشان را به راه اسلام دعوت مىكرد تا بر دست وى خلقى مسلمان شدند .
و اين عمير آن بود كه در روز [ بدر [ 3 ] ] إبليس [ را [ 4 ] ] ديده بود كه پشت بر كرده بود و هزيمت بر خود گرفته بود . و حكايت آن چنان بود كه
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : دعوى .
[ ( 2 - ) ] در اصل : بپرسيد و گفت . روا : آن كس گفت .
[ ( 3 - ) ] از روا نقل شد .
[ ( 4 - ) ] از ط و پا نقل شد .