وقت سه فرزند از جعفر داشت و موى ايشان هر سه به شانه كرده بود ، پس ايشان را پيش سيّد ، عليه السّلام ، آورد و سيّد ، عليه السّلام ، ايشان را برگرفت و بوسه بر سر ايشان داد و آب از ديدگان مىريخت . پس زن جعفر ، چون چنان ديد ، دانست كه جعفر را كارى افتاده است ، در پيش پيغمبر ، عليه السّلام ، آمد و گفت : يا رسول اللّه ، مگر جعفر را كارى افتاده است ؟ گفت : بلى ، جعفر شهيد شد و أصحاب [ ديگر ] كه با وى بودند شهيد شدند . زن جعفر ، چون اين سخن از سيّد ، عليه السّلام ، بشنيد ، برخاست و فرياد همى كرد و زارى مىنمود تا زنان بر سر وى جمع شدند . و پيغمبر ، عليه السّلام ، برخاست و بخانهء خود باز آمد و أهل خود را گفت : از كار آل جعفر فارغ مباشيد و ايشان را طعام دهيد و بفرستيد كه ايشان از بهر جعفر دل مشغولاند . 141
پس خالد بن الوليد با لشكر إسلام باز آمد به مدينه از غزو كفّار .
سيّد ، عليه السّلام ، و مردم مدينه به استقبال 142 ايشان رفتند و هم در آن ساعت باز پرسيدند و همچنانكه پيغمبر ، عليه السّلام ، خبر باز داده بود ، همان ساعت اين واقعه بر ايشان رفته بود . پس چون بنزديك مدينه رسيده بودند ، كودكان مدينه نيز به استقبال بيرون آمده بودند ، و فرزندان جعفر با ايشان بيرون آمده بودند ، آنگاه سيّد ، عليه السّلام ، صحابه را گفت : آن كودكان را برنشانيد [ 1 ] ، و پسر جعفر * پيش من آوريد . پس صحابه آن كودكان را همه برنشاندند ، و سيّد ، عليه السّلام ، پسر جعفر در پيش خود برنشاند و همچنان به مدينه آمدند . 143
و مرثيت بسيار گفتهاند در حقّ أصحاب مؤته ، و از جملهء آن حسان ابن ثابت چند بيت در مرثيت جعفر ، رضى اللّه عنه ، خاصّ بگفته است :
شعر
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : برگيريد و برنشانيد .