تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 705

مساهمون:

ص٧٠٥
كما امتنع منه فى حياته . يعنى حق تعالى بندهء مؤمن خود را نگاه دارد در جملهء أحوال ، چنان كه عاصم بن ثابت را نگاه داشت . كه وى نذر كرده بود كه [ تا ] زنده باشد نگذارد كه هيچ كافر دست بر وى نهد و نه خود دست بر هيچ كافر نهد . چون وفات يافت . حق تعالى همچنان وى را نگاه داشت تا دست هيچ كافر به وى نرسد . پس قوم هذيل آن سه تن را كه اسير كرده بودند از صحابه ، برگرفتند و روى به مكّه نهادند تا ايشان را بفروشند . چون نزديك مكّه رسيدند ، يكى از آن سه كس دست خود باز گشود و شمشير بر كشيد و با كافران جنگ مىكرد تا وى را بكشتند ، و دو تن ديگر را به مكّه بردند و بفروختند ] ، يكى را زيد بن الدّثنه مىخواندند و صفوان بن أميّه او را بازخريد تا وى را بعوض پدر خود باز كشد كه پدر وى را در بدر كشته بودند . و يكى ديگر [ را ] هم يكى از مكّه [ 1 ] كه پدر وى در بدر كشته بودند بازخريد ، و نام وى خبيب بن عدىّ بود كه اين مرد [ او ] را بازخريد تا وى را بكشد [ 2 ] بعوض پدر خود ، و ايشان را به مكّه بردند و باز فروختند . و صفوان بن أميّه زيد را بدست غلامى از ان * خود باز داد و گفت : او را از حرم بدر برو بكش . و جماعتى از قريش بتماشا با وى برفتند و از جملهء ايشان يكى أبو سفيان بود . و چون غلام صفوان ، زيد [ بن ] دثنّه را بنشاند كه وى را گردن بزند [ 3 ] ، أبو سفيان در پيش وى رفت و زيد را گفت كه : من چيزى از تو بپرسم و راست بگوى و سوگند مىدهم ترا بخداى كه راست بگويى كه چونست . گفت : بگوى تا چه مىگوئى ؟ ديگر گفت : بخداى كه راست بگوى كه اگر اين ساعت بجاى تو محمّد بودى و تو در خانهء خود بسلامت نشسته بودى با زن و فرزند خود ترا خوشتر بودى ، يا اين ساعت كه ترا خواهند كشتن ؟ گفت : لا و اللّه كه مرا اين ساعت خوشتر است و اگر مرا هزار جان بودى و جمله برفتى ، دوستر از آن داشتمى كه كمتر آزارى به محمّد ، عليه السّلام ، رسيدى . أبو سفيان روى با قوم خويش كرد و گفت : اى قوم ، من هرگز نديدم
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : و يكى ديگر هم از يكى از مكه . [ ( 2 - ) ] در اصل : بكشند ، و از روا و ايا متابعت شد . [ ( 3 - ) ] روا : وى را بر سر پا نشاند تا گردن بزند .