گذشته بود ، أبو جهل و برادرش ، حارث بن هشام ، هر دو به مدينه آمدند ، از بهر عيّاش بن [ أبى ] ربيعه ، و عيّاش برادر ايشان بود از مادر [ 1 ] . پس چون درآمدند ، او را گفتند كه : مادرت سوگند خورده است كه از آفتاب بسايه ننشيند و شانه بر سر ننهد تا روى تو باز نبيند ، اكنون چندان با ما بياى كه وى ترا باز بيند و سوگند وى راست شود . پس چون ايشان چنين بگفتند ، عيّاش [ را ] از بهر مادرش رقّتى بيامد و عزم آن كرد كه باز مكّه شود با ايشان . عمر ، رضى اللّه عنه ، چون دانست كه عيّاش عزم آن دارد كه باز مكّه شود ، او را گفت : اى عيّاش ، بسخن أبو جهل و برادرت مغرور مشو و قول ايشان باور مدار ، كه ايشان دروغ مىگويند و مىخواهند كه ترا در فتنه افگنند ، مادرت اگر آفتاب وى را صداع دهد ، خود باز سايه نشيند و اگر سرش خارش كند ، سر را شانه كند ، * و از اين جهت از بهر وى هيچ انديشه مكن . عيّاش گفت :
چندان به مكّه روم كه سوگند مادر راست كنم ، و مرا نيز آن جايگاه مال هست و برگيرم و با خود بياورم . بعد از ان ، عمر گفت : اى عيّاش ، تو مىدانى كه در قريش هيچ كس را چندان مال نيست كه مراست ، و من نيمهاى از مال خود به تو دادم و تو با ايشان مرو ، كه من مىترسم كه ايشان با تو حيلت مىكنند و مىخواهند كه ترا در فتنه افگنند . عيّاش سخن عمر قبول نكرد و گفت : چندان بروم كه سوگند مادر راست كنم و دل وى با دست آورم و خود باز گردم .
عمر ، چون ديد كه عيّاش بخواهد رفت ، گفت : اى عيّاش ، اين اشتر من اشترى سخت دونده است و نيكو ، بر آن نشين ، تا اگر در راه غدرى ازيشان بينى ، زمام آن بگردانى و زود به مدينه باز آئى . عيّاش بر شتر عمر نشست و همراه أبو جهل و برادرش حارث برفت . و چون بنزديك مكّه رسيده بودند ، أبو جهل حيلت كرد و عيّاش را گفت : اين اشتر من بد [ 2 ] مىرود ، مرا با خود
هامش
[ ( 1 - ) ] در متن عربى ج 2 ص 118 : و كان ابن عمهما و اخاهما لامهما .
[ ( 2 - ) ] ساير نسخ : سخت بد .