قبيلهپرستى برآمده بود و در كفر و ضلالت پير شده بود ، و وى ، چون ديگر أنصار به زودى ، به اسلام در نيامده بود ، و وى را بتى بود خاصّ كه در خانه نهاده بود و آن را پرستيدى و تعظيم كردى و آن را عظيم مكرّم داشتى ، و هر بامداد كه سر از جامهء خواب برداشتى ، اوّل برفتى و سجدهء آن بت بكردى . و پسر وى معاذ بن عمرو 54 و معاذ بن جبل [ 1 ] ، و جماعتى ديگر از جوانان * بنى سلمه كه به اسلام درآمده بودند ، هر شب برفتندى و آن بت را بدزديدندى و در چاهى پروحل [ 2 ] و نجاست انداختندى سرنگون . چون عمرو بن الجموح برخاستى ، بطلب آن رفتى و آن بت كه پرستيدى در آن چاه پروحل و نجاست يافتى كه سرنگون در آن چاه افتاده بودى ، پس بفرمودى و بيرون آوردندى و بشستندى و عطرها بر ان كردندى و باز خانه بردى و بنهادى . پس عمرو بن الجموح ، چون چنان ديدى ، گفتى : اگر من دانستمى كه كيست كه با خداى من چنين مىكند ، سزاى وى بدادمى . پس چون چند نوبت چنين بكردند ، هر بار عمرو در غصّه افتادى [ و برفتى و آن را باز طلبيدى و آنچنان بكردى و بگفتى تا وى را ملالت بگرفت ] و گفتى : اى خداى ، من انبار [ 3 ] كار تو بسازم . چون او را از چاه برآورد و به خانه برد و پاك بشست ، شمشير برهنه كرد و در گردن وى افگند و گفت : اى خداى من ، نمىدانم كه اين حركت كه با تو مىكند كه دفع وى بكنم ، اكنون شمشير ترا دادم ، اگر تو خدائى را مىشائى و در تو خيرى هست ، دفع ديگران از خود بكنى و نگذارى كه ترا استخفاف كنند ، و اگر نه مرا ملال گرفت از بس كه ترا از ميان وحل [ 4 ] و نجاست بيرون آوردم . اين بگفت و از پيش وى برفت . چون شب درآمد ، پسرش معاذ بن عمرو و معاذ بن جبل و ديگر رفيقان برفتند [ 5 ] و آن
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل و ساير نسخ فارسى همه جا بخلاف متن عربى ج 2 ص 95 : سعد بن معاذ .
[ ( 2 - ) ] گل تنگ كه ستور در ان درماند ( منتهى ) .
[ ( 3 - ) ] كذا در اصل بطور استثنا ، ايا و پا : اين نوبت .
[ ( 4 - ) ] روا و ط : حش .
[ ( 5 - ) ] روا و ط : و جماعتى ديگر از جوانان كه به اسلام درآمده بودند برفتند .