تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠
ربيعه بود و شيبة بن ربيعة كه مهتران مكّه بودند . و ايشان در باغ حاضر مىبودند و مىديدند كه سفهاى قوم ثقيف چه بىادبيها مىكردند با سيّد ، عليه السّلام ، و وى را چگونه مىرنجانيدند ، و اگر چه ايشان كافر بودند و عداوت سيّد ، عليه السّلام ، در دل داشتند ، ليكن ، چون بديدند كه قوم ثقيف چندان * جفاها به وى مىنمودند ، ايشان را شفقت خويشاوندى بجنبيد و طبقى انگور پر كردند و غلامى نصرانى داشتند ، و نام وى عدّاس بود ، او را گفتند : اى عدّاس ، اين طبق برگير و به پيش اين شخص بر كه در سايهء آن درخت نشسته است ، يعنى پيغمبر ، عليه السّلام . غلام آن طبق برداشت و پيش پيغمبر ، عليه السّلام ، آورد و بنهاد . سيّد ، عليه السّلام ، گفت : بسم اللّه ، و دست فراز كرد و آن انگور برگرفت و بخورد . چون از ان فارغ شد ، آن غلام ترسا گفت : اى شخص [ 1 ] ، اين كلمه كه تو گفتى سخن غريب بود و من از أهل اين بلاد هرگز نشنيده‌ام ، يعنى آن كلمهء بسم اللّه كه سيّد ، عليه السّلام ، گفت . سيّد او را گفت : يا عدّاس ، تو از كدام شهرى و دين تو چيست ؟ عدّاس گفت : دين من ترسائى است و از شهر نينواام . پس سيّد ، عليه السّلام ، گفت : تو از شهر يونس بن متّى اى ، كه وى پيغمبر خداى بود . آن غلام تعجّب كرد و گفت : تو چون دانستى كه يونس بن متّى پيغمبر خداى بود ؟ سيّد ، عليه السّلام ، گفت : وى برادر من بود و پيغمبر خداى بود و من نيز پيغمبر خدايم . آن غلام ، چون اين بشنيد در دست و پاى سيّد ، عليه السّلام ، افتاد و قدمهاى وى بوسه مىداد و عتبه و شيبه مىنگرستند و اين حالت مىديدند . پس چون غلام در قدم سيّد ، عليه السّلام ، افتاد ، با هم گفتند كه محمّد غلام را از راه ببرد ، و چون عدّاس باز پس آمد ، از وى پرسيدند كه ترا چه افتاده بود كه در قدم آن شخص افتاده بودى ؟ يعنى قدم سيّد ، عليه السّلام . عدّاس گفت : اين ساعت در روى زمين بهتر
هامش
[ ( 1 - ) ] روا و ط : اى مرد .
سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 420 | قاضى ابرقوه