و او را به عقد عبد اللّه بن زبير در آوردى ؟ » « 1 » مروان گفت : چنين نبوده است .
امام حسين عليه السّلام رو به محمّد بن حاطب كرده فرمود : « تو را به خدا سوگند آيا چنين بود ؟ » « 2 » گفت : آرى به خدا آن زمين حاصلخيز در اختيار فرزندان عبد اللّه بن جعفر كه از امّ كلثوم بودند قرار داشت و نسل به نسل در ميان آنان مىگشت .
[ 190 ] - 15 - عبد الرحمن بن محمّد عزرمى گفته است : معاويه مروان بن حكم را در مدينه به فرماندارى گماشت و دستور داد تا براى جوانان قريش ( از بيت المال ) حقوقى معيّن كند . او نيز ( آنان را يك به يك خواسته ) حقوقى معيّن مىكرد على بن الحسين عليه السّلام گويد : من نيز نزد او رفتم . پرسيد : نامت چيست ؟ گفتم : على بن الحسين عليه السّلام .
گفت : نام برادرت چيست ؟
گفتم : على .
گفت : على على پدر تو نمىخواهد فرزندان خود را جز على بنامد ! ! سپس حقوق مرا مقرّر داشت و من نزد پدر آمده ماجرا را گفتم .
فرمود : « واى بر فرزند آن زن زاغ چشم دباغ پوستها ! اگر صد فرزندم آيد دوست دارم هيچ يك را جز على ننامم ! » « 3 » [ 191 ] - 16 - مصعب گويد : ميان حسين بن على عليه السّلام و معاويه پيرامون زمينى كه داشت گفتگويى پيش آمد ، امام حسين عليه السّلام به او فرمود : « يكى از اين سه را برگزين : يا حق مرا خريدارى كن يا آن را به من برگردان يا ميان من و خودت عبد اللّه زبير و عبد اللّه بن عمر را حاكم كن ، و
هامش
( 1 ) أنت بدأت ، خطب أبو محمّد الحسن بن علىّ عليهما السّلام عائشة بنت عثمان بن عفّان ، و اجتمعنا لذلك ، فتكلّمت أنت فزوّجتها من عبد اللّه بن الزّبير ؟ .
( 2 ) أنشدك اللّه ، أ كان ذاك ؟
( 3 ) ويلي على ابن الزّرقاء دبّاغة الأدم ، لو ولد لي مائة لأحببت أن لا اسمّي أحدا منهم إلّا عليّا .