[ 187 ] - 12 - علّامه مجلسى ، از مدائنى نقل كرده كه گفت : روزى معاويه به عقيل بن ابى طالب گفت : آيا حاجتى دارى تا برآريم ؟
عقيل گفت : بله كنيزى به من نشان دادهاند كه صاحبانش او را به كمتر از چهل هزار نمىفروشند . معاويه كه خواست با او شوخى كند گفت : تو كه نابينايى كنيز چهل هزارى را مىخواهى چه كنى ؟ ! به كنيزى كه قيمتش پنجاه درهم باشد بسنده كن .
عقيل گفت : اميد دارم با او همبستر شوم تا پسر بچّهاى برايم آورد كه هرگاه او را ناراحت كردى گردنت را بزند ! ! معاويه خنديد و گفت : با تو شوخى كرديم و دستور داد تا آن كنيز را برايش خريدند . از آن زن ، مسلم - كه خدا رحمتش كند - زاده شد . مسلم پس از مرگ پدر خود - عقيل - كه به سن هيجده سالگى رسيده بود ( روزى ) به معاويه گفت : اى أمير من زمينى در فلان نقطهء مدينه دارم كه آن را صد هزار مىخرند . دوست دارم كه آن را به تو بفروشم قيمت آن را به من بپرداز .
معاويه دستور داد تا زمين را بگيرند و پولش را بپردازند . خبر اين ماجرا به ( امام ) حسين عليه السّلام رسيد . به معاويه نوشت : « امّا بعد تو نوجوانى از بنى هاشم را فريفته زمينى را كه از آن او نيست خريدهاى ، از او پول خود را بستان و زمين ما را برگردان . » « 1 »
معاويه مسلم را خواست و خبر را داده نامه را برايش خواند و گفت : پول را برگردان و زمين خود را پس بگير كه تو چيزى را كه از آن تو نيست فروختهاى .
مسلم گفت : تا با اين شمشير گردنت را نزنم پس نمىدهم ! ! معاويه - در حالى كه مىخنديد و ( از تعجّب ) بر پاهاى خود مىزد - به پشت افتاد و گفت : فرزندم ! به خدا سوگند اين همان سخن پدر توست آنگاه كه مادر تو را براى او خريدم سپس به ( امام ) حسين عليه السّلام نوشت : من زمين را به شما برگرداندم و پول را نيز به مسلم بخشيدم . ( امام ) حسين عليه السّلام فرمود : « اى آل ابى سفيان ! ( اكنون با ما ) جز بخشش را
هامش
( 1 ) أمّا بعد فإنّك اغتررت غلاما من بنى هاشم فابتعت منه أرضا لا يملكها ، فاقبض من الغلام ما دفعته إليه و اردد علينا أرضنا .