تَشْكُرونَ ) در جلسهء گذشته تفسير كرديم . اينجا به نكتهاى اشاره كنم .
اصل « التفات »
در فن فصاحت و بلاغت در علم معانى ، اصلى است كه از آن به « اصل التفات » تعبير مىكنند . در آنجا مقصود از « التفات » اين است كه متكلّم در يك سياق واحد كه دارد سخن مىگويد ، از اين حالتهاى سه ضمير ، يعنى حالت ضمير غياب يا خطاب يا تكلّم ، از يكى به ديگرى التفات پيدا مىكند . مثلًا سياق سخن سياق غيبت يعنى مغايب است ، يك مرتبه اين سياق مغايب تغيير پيدا مىكند ، در حال ادامهاش تبديل مىشود به سياق خطاب ، در صورتى كه مطلب همان مطلب است . و يا برعكس ، سياق ، سياق خطاب است ، بعد تبديل مىشود به سياق غياب ، در صورتى كه مطلب يك مطلب است . و اين هميشه به علت يك سلسله نكات است كه در علم « معانى بيان » توضيح دادهاند كه به چه علل و جهاتى گوينده سياق سخن خودش را تغيير مىدهد .
مثال روشنش سورهء مباركهء حمد است . اين سوره ، نيمى شكل غياب دارد و نيم ديگر شكل خطاب ، در صورتى كه درواقع همهء آن يك سياق است .
سورهء حمد اينچنين شروع مىشود : « الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ » سپاس اختصاص دارد به ذات مقدّس اللَّه ، رب و پروردگار و خداوندگار همهء جهانها . اينجا گوينده كه ما هستيم ، بنده هستيم ، داريم از خدا به صورت يك مغايب ياد مىكنيم : حمد از آنِ خداست . در اينجا خدا مخاطب نيست ؛ خدا را سپاس مىگوييم ، بعد هم همينجور اسمها به صورت مغايب ادامه پيدا مىكند ، مىگوييم : « الرَّحْمنِ الرَّحيمِ . مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ » . يك مرتبه اين حالت غياب تبديل به حالت خطاب مىشود ، مثل اينكه بلاتشبيه ( اين تشبيهها تشبيههاى ناقصى است ) در جلسهاى شخصى حضور دارد ، ما ابتدا به هر علتى ( علتش را عرض مىكنم ) گويى با كسان ديگر صحبت مىكنيم ، ولى دربارهء او حرف مىزنيم ، مىگوييم : آقاى فلان چنين و چناناند ، يك مرتبه رو به خودش مىكنيم ، مىگوييم : شما چنين و چنان هستيد .
مسلّم خطاب ، يك شايستگى بيشترى مىخواهد . كأ نّه در نيمهء اول سوره ، شخص براى خودش آمادگى و شايستگى به وجود مىآورد ، آنگاه در نيمهء دوم ، خود خدا را مخاطب قرار مىدهد و مىگويد : « إيّاكَ نَعْبُدُ وَ إيّاكَ نَسْتَعينُ . . . »