ديگر اينكه اين كلمه گاهى مركّب از دو كلمه به كار برده مىشود : همزه كه به معناى حرف استفهام است و « لا » كه حرف نفى است . آنوقت « الا » مىشود آيا نه ؟ به آن معنى اول مىشود : هان ، به معنى دوم مىشود : آيا نه ؟ از همهء اينها يك نتيجه درمىآيد و آن نتيجه اين است كه خالق ، عالم و آگاه به مخلوقات است ؛ به دليل اينكه خالق است آگاه است .
معنى « لطيف »
« وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ » و اوست لطيف [ آگاه . ] « 1 » كلمهء « لطيف » در قرآن مكرّر استعمال شده است و در موارد مختلف معانى مختلف دارد ، ولى ريشهء همهء معانى يك چيز است . به طوركلى لطافت يك چيز عبارت است از نوعى صفت در شىء كه حس ظاهر به طور آشكار آن را درك نمىكند ، يك دقت و ذوق و بينشى مىخواهد كه انسان بتواند آن را درك كند . مثلا مىگوييم لطافتى كه در شعر حافظ هست يك امر محسوس نيست ، يعنى يك كلمه در اين شعر نيست كه اسم اين كلمه لطافت اين شعر باشد ؛ يك صفت است ، اما يك صفت خيلى دقيق و ظريف كه يك حس و يك ذوق خيلى عالى آن را درك مىكند . در حديث راجع به قرآن مىفرمايد : « الْقُرْ انُ عِباراتٌ وَ اشاراتٌ وَ لَطائِفُ وَ حَقائِقُ » قرآن چهار چيزِ در طول يكديگر است : عبارات ، يعنى همين الفاظ . الفاظ قرآن را همهء مردم مىشنوند . معانى ظاهرى اين الفاظ يعنى ترجمهء تحتاللفظى آنها را هم هر كسى مىتواند درك كند ، امّا قرآن گذشته از آن ترجمهء تحتاللفظى كلمات ، يك اشاراتى دارد كه انسان بايد فكرش دقيقتر باشد تا اشارات قرآنى را درك كند ، و اين ماوراى عبارات است . از اشارات ، دقيقتر چيزهايى است كه به تعبير حديث لطايف است . لطايف حتى از اشارات هم دقيقتر است ، يعنى ذهن بايد خيلى دقيق و صاف باشد و بلكه بايد پاك و نورانى باشد كه آن لطايف را از قرآن درك كند . آنگاه در پشت لطايف حقايق است . پس مقصود از لطافت چنين چيزى است . لطيف يك معنايش اين است : آن كه دقايق امور را درك مىكند ؛ يعنى خدا نه فقط ظواهر امور را درك مىكند ، آن دقايق را هم درك مىكند .
ولى در يكى از اخبار و احاديث ما كه در اصول كافى آمده است - و البته سابق
هامش
( 1 ) . [ چند ثانيهاى از مطالب روى نوار ضبط نشده است . ]