حد كمالشان مىرسند ، پاييز فصل پژمردگى و افسردگى مىرسد ، در زمستان مىميرند . سال آينده دومرتبه همين نظام تكرار مىشود . اين حركاتى كه در بالاى سر ما در اين ستارگان هست چيست ؟ اين ستارگان چه هستند ؟ اين چراغهاى آويخته شده بالاى سر ما ( تعبير « مصباح » تعبير خود قرآن است ) چيست ؟
بعد انسان به كارهاى اين اشياء دقت مىكند ، حساب مىكند : ماه مثلًا براى چيست ؟ آيا چه اثرى روى اشياء دارد ؟ اثرى دارد يا اثرى ندارد ؟ آيا اگر يكى از اينها را از اين نظام بردارند باقى ديگر سر جاى خودشان مىتوانند كار كنند ، يا يك نظامِ بهم وابستهء بهم پيوستهاى هست كه هر چيزى در جاى خودش وجودش لازم و ضرورى است ؟ و آيا اين كه وجود دارد هدفى را تعقيب مىكند ؟ مقصدى در اينها هست ؟ خود اينها مقصدى دارند يا مقصدى ندارند ؟ اينها قهراً سؤالاتى است كه براى هر كسى پيدا مىشود . به قول نظامى :
مگر مىكرد درويشى نگاهى * به اين درياى پر دُرّ الهى
كواكب ديد چون شمع شب افروز * كه شب از روى ايشان گشته چون روز
بگفتى اختران استادهاندى * زبان با خاكيان بگشادهاندى
كه هان اى خاكيان هشيار باشيد * در اين درگه شبى بيدار باشيد
خلاصه اينكه اينها براى چه حركت مىكنند ؟
چه مىخواهند از اين محمل كشيدن * چه مىجويند از اين منزل بريدن
در اين محرابگه معبودشان كيست ؟ * از اين آمد شدن مقصودشان چيست ؟
آيا اينها يك حركات بيهوده و لغوى است ؟ يا نه ، راز و معنىاى دارد و آن راز و معنى را بايد كشف كرد . اصلًا حرف قرآن و حرف انبياء اين است كه شما نه فقط تعبداً قبول كنيد ، بلكه بايد به اين راز برسيد . اگر صرفاً حركتكردن باشد ، بروند و برگردند ، هيچ مقصدى نداشته باشند ، يعنى يك كار باطل و پوچ . ولى يك وقت هست كه همهء اينها مثل اجزاء يك كارخانهاند . شما اگر وارد كارخانهء عظيمى شويد ، هزاران دستگاه جزء مىبينيد . در آنجا چرخها ، تسمهها ، انواع لولهها و انواع موتورها مىبينيد . مسلّم اگر انسان يك دستگاه را به تنهايى نگاه كند ، مىبيند مثلًا تسمهاى دور چرخهايى دارد مىچرخد ، دائم مىرود به نقطهء اول و برمىگردد .
انسان اين را به تنهايى ببيند مىگويد چهكار بيهودهاى ! چرا برمىگردد سر جاى اول ؟ ! ولى وقتى كه اين را در مجموعش حساب كند كه همهء اينها جزء يك دستگاه