مىشود كه قضيه در حدى بوده كه قرآن اينها را دعوت به توبه مىكند ؛ يعنى در مورد تظاهر عليه پيغمبر ، يعنى اقدام توطئهچينى عليه پيغمبر ، كار را به جايى كشاندهاند كه گناه كبيره مرتكب شدهاند ، كه قرآن مىگويد : توبه كنيد . البته گناه كبيره لازم نيست غير از اذيت پيغمبر گناه كبيرهء ديگرى باشد . اذيت كردن ، آزار رساندن به پيغمبر خودش اكبر كبائر است ولو با زبان پيغمبر را اذيت كنند .
احتمالات دربارهء جزئيات داستان
حال ، اينها چه فشارى روى پيغمبر آوردند و پيغمبر را در چه موضوعى اذيت كردند كه پيغمبر آن حلال خدا را بر خود حرام كرد ؟ بعضى گفتهاند كه پيغمبر در خانهء سوده عسلى يا شربتى از عسل آشاميده بود ، عايشه و حفصه توطئه كردند ، يكى گفت :
يك حرف را من مىگويم تو هم بگو ، اين دفعه كه پيغمبر آمد من مىگويم چقدر دهانت بو مىدهد ، اين چيست كه خوردهاى ؟ تو هم بگو چقدر دهانت بو مىدهد ، اين چيست كه خوردهاى ؟ اين كار را كردند . اين را خود اهل تسنن نوشتهاند كه اينها اين حرف را زدند [ به عنوان اعتراض كه ] چرا آنجا آن شربت را خورده است . گفتند :
« جَرَسَتْ اذاً نَحْلُهُ الْعُرْفُطَ » آن زنبور عسلش [ گياه بدبويى را خورده است . ] يك گياه بدبويى در اطراف مدينه هست كه اگر زنبور عسل از آن گياه بخورد مىگويند عسلش بدبو مىشود . اينها آمدند اين حرف را به پيغمبر زدند كه چرا اين را خوردهاى ، دهانت بو مىدهد . ( لابد اين كار آخرين مرحلهء اذيت بوده است . ) پيغمبر فرمود : بسيار خوب ، ديگر من از اين شربت نمىخورم .
بعضى گفتهاند جريان ماريهء قبطيه است . ماريهء قبطيه زنى بود قبطى ، يعنى مصرى ، كه بعد از نامه نوشتن پيغمبر به « مقوقس » پادشاه مصر ، او هدايايى از جمله ماريه را براى پيغمبر فرستاد ، و او زن خوبى بود و مورد علاقهء پيغمبر ، و از او ابراهيم پسر پيغمبر متولد شد . اينها پيغمبر را در مورد ماريه اذيت كردند . بعضى گفتهاند پيغمبر فرمود : ديگر من با ماريه نزديكى نمىكنم ؛ يعنى اينقدر اذيت كردند كه گفت :
من ديگر به خاطر شما او را رها مىكنم يا با او نزديكى نمىكنم . ولى درست روشن نيست كه داستان كدام بوده است . اين ديگر صددرصد مسلّم نيست .
بعد آن رازى كه پيغمبر به آن زن گفت و فرمود به كسى نگو چه بود ؟ بعضى گفتهاند راز همين بوده است كه تو به كسى نگو ولى من ماريه را رها مىكنم ، اما او