مىرسيد . يك روزى كه نوبت رفيق من بود ، من در خانه بودم ، يك وقت ديدم كه در به شدت كوبيده مىشود . بچهها رفتند پشت در كه كيست ؟ ديدم صداى رفيقم است مىگويد : در خانه است ، در خانه است ؟ يعنى من را مىخواهد . ديدم وحشتزده است . آمدم بيرون ، گفتم چه خبر است ؟ گفت : قضيهء خيلى مهم و بزرگى است . گفتم :
غسّانيها حمله كردند ؟ گفت : نه ، از اين هم بزرگتر . وقتى كه همسايهء من اين حرف را گفت ، گفتم : حفصه بدبخت شد ، من قبلًا به او گفتم اين كار را نكن .
آنگاه من بلند شدم و به مسجد مدينه رفتم ، ديدم كه يك ولوله و غوغايى است و پيغمبر به علامت كراهت آمده در اتاقى كه مثل بالاخانه بود ، و يك غلام سياهى هم دم در اتاق است ، و مردم هم جمع شدهاند و گريه مىكنند . رفتم سراغ حفصه ، ديدم حفصه هم گريه مىكند . گفتم : پيغمبر شماها را طلاق داده ؟ گفت : من نمىدانم ، ولى اين قدر مىدانم كه پيغمبر از ما اعراض كرده است . ( البته قصهء طلاق نبوده ، بعد معلوم شد شايعه دروغ بوده است . ) من رفتم آن بالا و به آن سياه گفتم از پيغمبر اجازه بگير ، مىخواهم بروم با ايشان صحبت كنم . او رفت داخل و آمد و گفت : گفتم ولى پيغمبر جوابى نداد . مىگويد : من برگشتم آمدم در ميان مردم ، مدتى ايستادم ولى تاب نياوردم ، دو مرتبه رفتم و گفتم براى من اجازه بگير . رفت و آمد و گفت :
گفتم ولى پيغمبر سكوت كرد . دفعهء سوم هم همينطور . آخر مرا صدا كرد و گفت : بيا .
رفتم و با پيغمبر صحبت كردم ، و بعد پرسيدم كه شما زنها را طلاق دادهايد ؟ فرمود :
نه ، اينجور نيست .
عمر اين داستان را به اينجا مرتبط مىكند و قضيهء « انْ تَتوبا الَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلوبُكُما » را بعد از اينكه قبول مىكند كه مقصود عايشه و حفصه است ، مىبرد به [ سوى ] اينكه تمام زنهاى پيغمبر ايشان را ناراحت كرده بودند به طورى كه عنقريب بود كه پيغمبر همه را طلاق بدهد . ولى اين ديگر مسلّم شده است كه آن اصلى كه عمر مىگويد درست است كه مقصود از آن دو زن عايشه و حفصه هستند ، اما اين قصه يك قصهء ديگرى بوده كه با آن قصه پيوند زده است . اين قصه غير از قصهء عايشه و حفصه است ، چون اگر اين [ آيه ] مربوط به همهء زنهاى پيغمبر مىبود ، چرا قرآن فقط به دو زن اشاره كند و بگويد : « انْ تَتوبا » شما دو زن ؟ معلوم مىشود اين قصه غير از آن قصه است .
پس اتفاق شيعه و سنى است كه مقصود حفصه و عايشه هستند . همچنين معلوم
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 450
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٥٠