درست است .
بعد از سيزده سال كه از بعثت پيغمبر اكرم گذشته بود و ايشان در اين مدت در مكه بودند و آن اوضاع و آن سختيها [ پيش آمد و ] بعد از اينكه گروهى از اهل مدينه با اسلام آشنا شدند و اسلام اختيار كردند و پيغمبر اكرم كسانى را براى تبليغ اسلام به مدينه فرستاد و بعد هم خودشان هجرت كردند و اكثريت قريب به اتفاق مردم مدينه مسلمان شدند ، مدينه در واقع مركز حكومت اسلامى شد . در مدينه گروهى بودند كه از آمدن پيغمبر اكرم ناراضى بودند و هرگز هم واقعاً ايمان نياوردند . در رأس اينها مردى است به نام عبداللَّه بن ابىّ كه عبداللَّه بن سَلول هم به او مىگويند ، عبداللَّه بن ابىّ بن سلول ، و از اشراف درجه اول آنجا و خزرجى بود . با اينكه قبيلهء اوس و قبيلهء خزرج با يكديگر جنگ و نزاع داشتند ولى او قبلًا شخصيتش آنقدر بزرگ و اتباعش آنقدر زياد بودند كه دو قبيله اتفاق كرده بودند كه او را به عنوان رياست و حتى پادشاهى « 1 » و به عنوان مَلِك براى خودشان انتخاب كنند كه در همين قصهء بنىالمصطلق كه اينجا به آن مىرسيم يكى از آنها وقتى مىآيد حضور حضرت رسول معذرتخواهى كند عرض مىكند : يا رسولَ اللَّه با اين مدارا كن ، اين خيلى عقده دارد براى اينكه قبل از آمدن شما توافقى شده بود كه ما اين را به رياست انتخاب كنيم و حتى مقدمات تاجگذارىاش فراهم شده بود ، در تهيهء آن جواهراتى كه به تاج مىزنند بوديم كه با پيدايش اسلام به كلى همهء اينها از بين رفت .
عبداللَّه بن ابى اتباع زيادى داشت . عرب هم كه عصبيت قبيلهاى در او خيلى اثر دارد يعنى اگر يك كسى رئيس يك قبيله شد ، ديگر اتباع كوركورانه [ از او پيروى مىكنند . ] گويى يك سنتى است و نمىتوانند مخالفت كنند . عبداللَّه بن ابى رأس و رئيس منافقين بود و عدهء زياد ديگرى هم مثل او بودند . آن موج كه در مدينه پيدا شد ، اوس و خزرج و قبائل ديگر و نزديكان اينها راهى براى خودشان نمىديدند و چارهاى نديدند جز اينكه اينها هم اظهار اسلام و تظاهر به اسلام بكنند . ولى اينها در باطن نه تنها مسلمان نبودند ، بلكه گروه و حزبى بودند كه كوشش و فعاليت مىكردند كه از درون و داخل ، اسلام را به اصطلاح منفجر كنند . با اينكه در ظاهر مىآمدند در مسجد شركت مىكردند ، در نماز جماعت شركت مىكردند ، حتى زكات مالشان را
هامش
( 1 ) . پادشاهى به شكل ملوك الطوايفى ، چون جزيرة العرب در مجموعِ خودش حكومتى نداشت .