ساعت مال ما يك ساعت مال او ! بياييم كلك او را بكَنيم كه همهء آب مال ما باشد :
« فَنادَوْا صاحِبَهُمْ » رفيقشان را ( كه مردى بود - بعضى گفتهاند - به نام « قيدار » ، يكى از آن جانيها و شَمَردَلهايى كه براى اينجور كارها آماده هستند ) صدا زدند كه آيا مىتوانى اين كار را بكنى ؟ « فَتَعاطى فَعَقَرَ » پس حربهاش را به دست گرفت و اين حيوان را كشت ، يعنى اين معجزهء باقى در ميان مردم را كه گواهى بود بر صدق دعوى پيغمبرشان ، به دست خودشان از بين بردند . آن وقت بود كه عذاب الهى نازل شد . باز مىگويد : «
فَكَيْفَ كانَ عَذابِي وَ نُذُرِ
» عذاب و نذُر من چگونه بود ؟ رابطهء عذاب و نذر چگونه بود ؟ چه كرديم ؟ «
إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ صَيْحَةً واحِدَةً
» فقط يك فرياد كافى بود و فرستاديم « فَكانوا كَهَشيمِ الُمحْتَظِرِ » پشت سر اين صيحه وقتى سراغشان مىآمدى حالت اينها حالت هشيم محتظر بود . محتظر از مادهء « حظيره » است و حظيره پناهگاهى است كه گاهى در بيابانها از خس و خاشاك درست مىكنند كه از آفتاب مثلًا ، مصون بمانند . تمام زندگى اينها تبديل به يك چنين چيزى شده بود . «
وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ
» بار ديگر تكرار مىشود : ايهاالناس ! ما قرآن را براى تنبّه و يادآورى و آگاهى فرستادهايم ، آيا آگاه شوندهاى و متنبّه شوندهاى هست ؟
در ايامى كه اهل بيت عليهم السلام در شام به سر مىبردند ، آن طور كه تواريخ نوشتهاند ، اوايل خيلى بر آنها سخت مىگرفتند . در خرابهاى زندگى مىكردند كه نه مانع گرما بود و نه مانع سرما ، يعنى خرابهاى بىسقف ، و از هر جهت فوقالعاده بر آنها سخت بود ولى طولى نكشيد كه خود يزيد به اشتباهش از نظر سياسى پى برد ، نه اينكه بگويم توبه كرد ، به اشتباهش از نظر سياسى پى برد كه اين كار به ضرر مُلكدارى او شد . از آن به بعد دائماً به عبيداللَّه زياد فحش مىداد كه خدا لعنت كند پسر زياد را ، من نگفته بودم چنين كن ، من به او گفتم برو كلاه بياور او سر آورد ، من دستور قتل حسين بن على را نداده بودم ، او از پيش خود چنين كارى را كرد . اين حرف را مكرر مىگفت - در صورتى كه دروغ مىگفت - براى اينكه خودش را تبرئه كند و اين [ حادثه ] را به گردن ابن زياد بيندازد و خودش را از آثار شومى كه در ملكدارىاش پيشبينى مىكرد مصون بدارد ؛ و از جمله كارهايى كه كرد اين بود كه وضع اسرا را تغيير داد چون اگر در همان وضع باقى مىماندند مىگفتند بسيار خوب ، اينجا كه ديگر ابن زياد نيست ، حالا چرا اينچنين مىكنى ؟ دستور داد كه آنها را در