لعبِ نسبى است يعنى از نظر آن كار بازيچه است ، ولى اين بچه چرا اين كار را مىكند ؟ او در عالم خيال خودش [ به هدفى مىرسد . ] فقط از نظر خيال اين بچه ( يا بزرگ ) بازى نيست ؛ يعنى از اين راه قوهء خيال او به هدف و مقصد خيالى خودش مىرسد .
مثال ديگرى عرض مىكنم . فلاسفه بحثى دارند در باب لعب و لهو و اين جور چيزها . اغلب ما عادتهايى داريم كه نوعى عبث و لعب است . يك كسى عادتش اين است كه انگشتانش را مىشكند ، ديگرى عادتش اين است كه با تسبيح بازى كند ، يكى با انگشترش بازى مىكند ، يكى با محاسنش بازى مىكند . اگر از كسى كه اين بازى را مىكند بپرسيد اين كار را براى چه مىكنى ؟ مىگويد هيچ چيز . راست است ، خود اين كار براى « هيچ چيز » صورت مىگيرد يعنى در اين كار « هيچ چيز » است .
اما نيرويى در اين هست كه مىخواهد خودش را به جايى برساند ، يعنى قوهء خيال و واهمهء او با همين « هيچ چيز » تفننى مىكند ، ولى خودِ كار « هيچ چيز » است .
حال مىآييم سراغ كار حكيمانه . كارهايى كه ما انجام مىدهيم كه اينها را « حكيمانه » تلقى مىكنيم بعد مىبينيد همين كارهاى حكيمانهء ما از يك نظر حكيمانه است و از يك نظر همهء كارهاى حكيمانهء دنيا لعب است ( انَّمَا الْحَيوةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ ) « 1 » ؛ چطور ؟ كار حكيمانه چگونه است ؟ مثلًا مىآييم در زمينى خانهاى مىسازيم داراى هال ، مهمانخانه ، آشپزخانه ، حمام و . . . هر كه از ما بپرسد اين كار را براى چه مىكنى ، ديگر نمىگوييم « هيچ چيز » ، مىگوييم معلوم است ، مىخواهم زندگى كنم ، انسان كه مىخواهد زندگى كند جا لازم دارد . چرا اين طور مىسازى ؟
آدم مهمان برايش مىآيد ، مهمانخانه مىخواهد ، حمام مىخواهد ، . . . اينجا اين كار شكل حكيمانه به خودش مىگيرد ، يعنى روى يك نقشهء عقلانى و روى اثر و فايدهاى كه بر اين كار براى آن شخص مترتب است صورت مىگيرد . اينجا ديگر « خيال » اين كار را نكرده ، « عقل » اين كار را كرده است و چون هدف درستى از اين كار دارد ، ما اين كار را « حكيمانه » مىگوييم . باز هم اين كارِ حكيمانه نسبت به « كننده » حكيمانه است ، از نظر كسى كه اين كار را مىكند و از نظر انتساب اين كار به شخصى كه اين كار را انجام مىدهد حكيمانه است ، ولى از نظر مجموع آجرها و
هامش
( 1 ) . محمّد / 36 .