دوست مىشوند ، ولو ريشهاش مطامع باشد ، بالاخره با يكديگر اختلاط و امتزاج روحى پيدا مىكنند . مولوى مىگويد :
مىرود از سينهها در سينهها * از ره پنهان صلاح و كينهها
دو نفر وقتى با يكديگر معاشرت كنند ولو مبناى معاشرتشان مطامع و منافع مادى باشد ، چه بخواهند و چه نخواهند ، روح آنها با يكديگر مخلوط مىشود . از روح اين ، روح او متأثر مىشود و از روح او روح اين و خود به خود در اين بين تخلل و اختلاط و امتزاج پيدا مىشود . حال چند روايت ديگر را عرض مىكنم .
چند روايت
در كافى حديثى از اميرالمؤمنين عليه السلام هست كه راجع به شرايط دوستى مىفرمايد :
« مَنِ اسْتَحْكَمَتْ لى فيهِ خَصْلَةٌ مِنْ خِصالِ الْخَيْرِ احْتَمَلْتُهُ عَلَيْها وَ اغْتَفَرْتُ فَقْدَ ماسِواها وَ لا اغْتَفِرُ فَقْدَ عَقْلٍ وَ لا دينٍ » اگر كسى يك خصلت نيك در او باشد و ساير خصلتها را نداشته باشد براى من قابل تحمل است كه به خاطر همان خصلت نيكش با او دوستى كنم . اما دو چيز است كه آنها ركن دوستى است . اگر آن دو ركن باشد و هيچيك از خصلتهاى ديگر نباشد براى من كافى است . ولى دو خصلت است كه اگر آنها را نداشته باشد قابل تحمل نيست ، قابل معاشرت نيست . آن دو خصلتى كه نبودشان قابل تحمل نيست يكى « عقل » است و ديگرى « دين » . « وَ لا اغْتَفِرُ فَقْدَ عَقْلٍ وَ لا دينٍ » آن چيزى كه از نظر من در دوستى قابل بخشش نيست يكى فقدان عقل است و ديگرى فقدان دين « لِانَّ مُفارَقَةَ الدّينِ مُفارَقَةُ الْامْنِ » ( خيلى عجيب است ! ) چون اگر دوست من دين نداشته باشد من از ناحيهء او امنيت ندارم ، يعنى يك روزى مرا سودا خواهد كرد . اگر دين داشته باشد مىتواند براى من قابل اعتماد باشد كه يك روزى روى من و دوستى من معامله نخواهد كرد و مرا نخواهد فروخت . « لِانَّ مُفارَقَةَ الدّينِ مُفارَقَةُ الْامْنِ » اگر دين نباشد من اصلًا امنيت ندارم ، وقتى امنيت نداشته باشم دائماً نگران هستم نكند او يك حقهاى به من بزند . بعد فرمود : « فَلا يُتَهَنَّأُ بِحَياةٍ مَعَ مَخافَةٍ » زندگى اگر توأم با بيم و ترس باشد گوارا نيست . پس بايد با كسى دوستى كنم كه صددرصد از ناحيه او مطمئن باشم . « وَ فَقْدُ الْعَقْلِ فَقْدُ الْحَياةِ وَ لايُقاسُ الّا بِالْامْوات » « 1 » آدمى كه عقل نداشته باشد مرده است ، با مرده كه نمىشود معاشرت كرد .
هامش
( 1 )
. اصول كافى ، ج 1 / ص 31 ، حديث 30 .