تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 459

مساهمون:

ص٤٥٩
مخلوقات ذات اقدس الهى هستند . اگر كسى دربارهء خدا چنين تصورى كند - كه به تصور « پيرزنى » معروف است كه خيال مىكنند خداوند يك قلمبهء نور است در بالاى عرش ، و نور را هم چيزى نظير نور برق و خورشيد و غيره تصور مىكنند - و واقعاً چنين اعتقادى داشته باشد ، در توحيد و در ايمانش خلل است . اين نور چيزى است كه ما به چشم مىبينيم [ در حالى كه ] قرآن دربارهء خدا مىگويد : لا تُدْرِكُهُ الْابْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْابْصارَ « 1 » خدا به چشم ديده نمىشود . اگر كسى خدا را - العياذ باللَّه - موجودى از جنس اين نور بداند ، مسلّم در توحيدش خلل است چون مجسّم است و خدا را جسم و قابل ابصار و ديدن فرض كرده است ، و توحيد چنين فردى ضعيف و ناقص است و اساساً اگر [ مسلمان ] باشد در اسلامش خلل است « 2 » . ولى كلمهء « نور » مصداقش منحصر به نور حسى نيست . لفظ « نور » وضع شده است براى هر چيزى كه روشن و روشن‌كننده باشد ، يعنى پيدا و پيداكننده باشد . ما به نور حسى از آن جهت « نور » مىگوييم كه خودش براى چشم ما ، هم پيداست و هم پيداكننده . هر چيزى كه پيدا و پيداكننده باشد مىتوانيم به آن « نور » بگوييم - و مىگوييم - ولو اين كه جسم و حسى نباشد . مثلًا دربارهء علم مىگوييم « علم نور است » و در حديث است : الْعِلْمُ نورٌ يَقْذِفُهُ اللَّهُ فى قَلْبِ مَنْ يَشاءُ « 3 » ؛ حرف درستى هم هست ، واقعاً علم نور است ، چون علم روشن و روشن‌كننده است ، علمْ خودش در ذات خودش روشنايى است و جهان را بر انسان روشن مىكند . اما مسلّم است كه علم از نوع نور برق و نور خورشيد و غيره نيست ، اصلًا علم از نوع جسم و جسمانى نيست ولى در عين حال ما به علم « نور » مىگوييم ، به عقل « نور » مىگوييم . عقل خودش يك نور است . قرآن كريم به ايمان « نور » اطلاق كرده است : اوَمَنْ كانَ مَيْتاً فَاحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نوراً يَمْشى بِهِ فِى النّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِى الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها « 4 » آيا آن كه مرده بود و ما زنده‌اش كرديم و براى او نورى قرار داديم كه با آن نور در ميان مردم راه مىرود [ مانند كسى است كه در تاريكيها فرو رفته و راه خروجى از آن ندارد ؟ ]
هامش
( 1 ) . انعام / 103 . ( 2 ) . به « مانويه » نسبت مىدهند كه مانويان خدا را نور - از همين نوع نور - مىدانستند و او را « نور اعظم » ( نور بزرگتر ) مىناميدند . به هرحال هركس اين عقيده را داشته باشد ، عقيدهء خلاف و باطلى است . ( 3 ) . بحار ، ج 1 / ص 225 ( به اين مضمون ) . ( 4 ) . انعام / 122 .