بسته ، بعد ما بگوييم چون اين انسان اين زنجير را خودش به دست و پاى خودش بسته و اين ، اراده و خواست اوست آزاد است ؛ چون به دست خودش زنجير را به دست و پاى خودش بسته است حقوق بشر اقتضا مىكند كه ما اين زنجير را از دست و پايش باز نكنيم . چون خودش مىگويد باز نكن ، باز نكن . اين كه حرف نشد !
داستان معروفى است : مىگويند مردم دهى مبتلا به خارش بدن بودند . طبيبى اتفاقاً آمد از آن ده عبور كند ، بيمارى اينها را شناخت و دواى اين بيمارى را مىدانست . ولى اينها به اين بيمارى عادت كرده و انس گرفته بودند ، و خو گرفته بودند كه دائماً بدن خودشان را خارش بدهند . طبيب گفت من حاضرم شما را معالجه كنم ، به خيال اينكه همه ، پيشنهاد او را مىپذيرند . داد و فرياد مردم بلند شد كه بلند شو از اينجا برو ! تو از جان ما چه مىخواهى ؟ ! ولى طبيب مىدانست كه اينها مريض هستند ، و به تدريج با لطايفى ابتدا توانست يك نفر را بفريبد و او را معالجه كند . بعد كه آن شخص معالجه شد ديد حالا چه حالت خوبى دارد ! اين چه كارى بود كه دائماً داشت زير بغل يا سينه و يا پايش را مىخاراند . به همين ترتيب افراد ديگرى را نيز معالجه كرد تا يك نيرويى پيدا كرد . وقتى كه نيرو پيدا كرد همه را مجبور به معالجه كرد . حالا آيا مىشود گفت كه اين طبيب كار بدى كرد و مردم دلشان آنطور مىخواست ؟ ! دلبخواهى كه ملاك نشد ! ممكن است انسانى از روى جهالت دلش بخواهد مريض بشود .
داستان ديگرى را ملاى رومى نقل مىكند كه با اين بيت آغاز مىشود :
عاقلى بر اسب مىآمد سوار * بر دهانِ مردهاى مىرفت مار
داستان اين است كه يك آدم عاقل فهميدهاى سوار بر اسب بود . رسيد به نقطهاى كه درختى در آنجا بود و مرد عابرى زير سايهء اين درخت خوابيده بود ، خيلى هم خسته بود ، همين جور گيج افتاده بود و در حالى كه خُرخُر مىكرد دهانش باز مانده بود . اتفاقاً مقارن با آمدن اين سوار ، يك كرمى آمده بود گوشهء لب اين آدم .
يك وقت سوار ديد اين كرم رفت توى دهان اين شخص و او هم همانطور كه گيجِ خواب بود كرم را بلعيد . سوار ، آدم واردى بود ، مىدانست كه اين كرم مسموم است و اگر در معدهء اين شخص باقى بماند او را خواهد كشت . فوراً از اسب پياده شد و او را بيدار كرد . ديد اگر به او بگويد كه اين كرم رفته توى معدهات ، ممكن است باور نكند و اگر هم باور كند وحشت كند و خود اين وحشت او را از پا درآورد . يك چماقى هم