نظر فلسفى جامعه را از جنبهء رابطهاش با اجزاء و افراد ، مركّب واقعى و از لحاظ خصلتها تركيبى از مجموع خصلتهاى عالى و دانى افراد به علاوهء يك سلسله خصلتهاى ديگر مىشناسد كه در وجود باقى و مستمر جامعه كه « انسان الكل » است استمرار دارد . اين حقيقت كه مىگويند :
رگ رگ است اين آب شيرين و آب شور * در خلايق مىرود تا نفخ صور
در اندام باقى و مستمر جامعه يعنى در وجود « انسانالكل » صدق مىكند . اين رگهاى پيكر اجتماع است كه در برخى آب شيرين و در برخى آب شور در جهيدن است و تا نفخ صور يعنى تا انسان در روى زمين هست ، اين جريان ادامه دارد و فناى افراد تأثيرى در آن نمىبخشد ؛ آرى تكامل انسان و جامعهء انسان نظام بهتر به آن خواهد بخشيد .
بر حسب اين بينش ، تاريخ مانند خود طبيعت به حكم سرشت خود متحول و متكامل است ؛ حركت به سوى كمال لازمهء ذات اجزاء طبيعت و از آن جمله تاريخ است ؛ و طبيعت تاريخ نه يك طبيعت مادى محض بلكه مانند طبيعت فرد انسان طبيعتى مزدوج است از ماده و معنى . تاريخ صرفاً يك حيوان اقتصادى نيست .
تحول و تكامل تاريخ تنها جنبهء فنى و تكنيكى ابزارى و آنچه بدان « تمدن » نام مىدهند ندارد ؛ گسترده و همهجانبه است ؛ همهء شئون معنوى و فرهنگى انسان را دربر مىگيرد و در جهت آزادى انسان از وابستگيهاى محيطى و اجتماعى است .
انسان در اثر همهجانبه بودن تكاملش ، تدريجاً از وابستگىاش به محيط طبيعى و اجتماعى كاسته و به نوعى وارستگى كه مساوى است با وابستگى به عقيده و ايمان و ايدئولوژى ، افزوده است و در آينده به آزادى كامل معنوى يعنى وابستگى كامل به عقيده و ايمان و مسلك و ايدئولوژى خواهد رسيد . انسان در گذشته با اينكه از مواهب طبيعت كمتر بهرهمند بوده ، مملوك و اسير و بردهء طبيعت بوده است و انسان آينده در عين اينكه حداكثر بهرهبردارى از طبيعت را خواهد كرد ، از اسارت طبيعت آزاد و بر حاكميت خود بر طبيعت خواهد افزود .
تكامل را با ابزار توليد نمىتوان توجيه كرد و معلول را به جاى علت نبايد گرفت . تكامل ابزار توليد به نوبهء خود معلول حس فطرى كمالجويى و تنوعطلبى و گسترشخواهى و ناشى از نيروى ابتكار انسان است . اين حس و اين نيرو در همهء