افراد از نظر شهرت و معروفيت و محبوبيت جلو مىافتند و بعضى ديگر در زاويه گمنامى باقى مىمانند . از اين مهمتر در مورد مسائل خانوادگى است . آيا زن و شوهر نيز بايد اشتراكى باشند و زن من و شوهر من در كار نباشد ، يعنى اشتراك مالى بايد به اشتراك جنسى منتهى شود ؟ مىدانيم كه اين امكانپذير نيست . به طور خلاصه اگر اضافه و تعلق اشياء به انسان ، انسان را تجزيه مىكند و به انسان انانيّت مىدهد ، در هرحال تعلقهايى وجود دارد كه به هيچ روى قطعشدنى نيست .
از سوى ديگر آنچه كه انسان را تجزيه مىكند و معنويت ( به تعبير شما ) را از او مىگيرد ، تعلق اشياء به انسان نيست بلكه تعلق انسان به اشياء است . تعلق انسان به اشياء يعنى آن علقه و وابستگى درونى كه در زبان دين از آن به « محبت دنيا » تعبير مىكنند . اگر من به اين خانه وابسته شدم ، آنوقت است كه از انسانهاى ديگر جدا خواهم شد . در واقع به جاى خانهء من ، مىشوم منِ خانه ، يعنى منِ وابسته به اين خانه ، منِ بنده و بردهء اين خانه . به عبارت ديگر آنجا كه مضاف و مضافٌاليه است ، انسان اگر مضافٌاليه واقع شود ، تكهتكه و تجزيه نمىشود و اگر مضاف واقع شود ، به وسيلهء مضافٌاليهاش خرد مىشود و از بين مىرود . پس به عوض اين كه مالكيت انسان را از اشياء سلب كنيم ، بايد مملوكيت انسان نسبت به اشياء را از بين ببريم ؛ يعنى بايد انسان را در درجهء اول از درون اصلاح كنيم ، نه آن كه صرفا تغييراتى از برون براى او ايجاد كنيم .
بندگى خدا ، راه اصلاح درون
اين سؤال مطرح مىشود كه با چه وسيلهاى مىتوان مملوكيت انسان نسبت به اشياء را از بين برد ؟ پاسخ اين است كه از راه بنده كردن انسان نسبت به حقيقتى كه جزء فطرت اوست ، حقيقتى كه پديدآورندهء اوست و انسان به او عشق ذاتى دارد .
بندگى خدا در عين اين كه بندگى است وابستگى نيست . وابستگى به يك امر محدود است كه انسان را محدود و كوچك مىكند ، وابستگى به يك امر نامحدود و تكيه به آن عين وارستگى و عدم محدوديت است . حافظ مىگويد :
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد * كه بستگان كمند تو رستگارانند
آنها كه با ادبيات عرفانى ما آشنا هستند مىدانند كه در ادبيات عرفانى ، معنويت را در رهايى انسان از مملوكيت نسبت به اشياء مىدانند نه در رهايى اشياء از