كه از آنجا دور شود در او پيدا نمىشود ( الَّذينَ امَنوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ الا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلوبُ « 1 » ) و الّا هر چيز ديگرى داشته باشد به دليل اين كه كمال لايتناهى مىخواهد باز بيشترش را مىخواهد . حتى اين كه انسانها در ثروتطلبى به اين حالت مىرسند كه هر چه ثروت جمع كنند باز مىخواهند بيشتر از آن را جمع كنند و همين طور در قدرتطلبى ، اين امر مسير انحرافىِ همان كمال خواهى انسان است .
اين نظر ، نظر درستى است . ولى ديگران اين طور نظر نمىدهند كه انسان بالذات آرمانخواه است ، بلكه مىگويند انسان بايد در مقابل ضد خودش قرار بگيرد ، زيرا هميشه ضدى در حالى كه ضدش را نفى مىكند و آن اين را نفى مىكند ، بدون اين كه خودش كمال را بخواهد به مرحله كمال بالاتر مىغلتد . فكر آرمانخواهى اگر براى انسان اصالت قائل باشيم - كه آقاى مهندس بازرگان در كتاب ذره بىانتها اين مطلب را خوب تحليل و بيان كردهاند - يك فكر الهى است . اما تكامل ديالكتيكى مىخواهد بگويد طبيعت مسير كمالخواهى را طى نمىكند ، جامعه مسير كمالخواهى را طى نمىكند ، انسان مسير كمالخواهى را طى نمىكند يعنى در انسان اين گرايش به سوى كمال نيست بلكه آنچه كه وجود دارد و ناموس طبيعت است جنگيدن اضداد با يكديگر است ولى اين جنگيدن اضداد با يكديگر بدون اين كه اينها مرحله عالىتر را بخواهند ، خود به خود به مرحله عالىتر مىغلتد ، تز و آنتىتز و سنتز اين گونه است ، نه اين كه تز به سوى سنتز حركت مىكند .
يك وقت ما مىگوييم اگر شىء سه مرحله را طى مىكند آن مرحله اول از ابتدا به سوى مرحله آخر است يعنى جهتدار است ، يك حركت جهتدار را انجام مىدهد ، به سوى آن مرحله عالىتر حركت مىكند . اين ، نظريه الهى تكامل است و آنچه كه اينجا بيان كردند منطبق با اين نظريه است كه ما قبول داريم . كسى مىگويد خير ، اصلا جهت و جهتدارى در حركتهاى تكاملى وجود ندارد . اين شىء كه وجود دارد ضدش در درونش وجود پيدا مىكند ، اين ضد كارش فقط جنگيدن با اين است و مىخواهد اين را از بين ببرد ، بعد از اين كه مدتى با هم جنگيدند حالت سومى به طور خود به خود و قهرى پيدا مىشود كه آن مرحلهء بعد خود به خود كاملتر از مرحله قبلى است ، يعنى كمال پيدا مىشود بدون اين كه آن ناقص آن كامل را
هامش
( 1 ) . رعد / 28 .