تعصبهاست نه اين كه چون فكر كرده اين عقيده را گرفته است بلكه چون عادت كرده ، به اين عقيده چسبيده است . اين عقيده نوعى انعقاد است يعنى فكر و انديشهاش به جاى اين كه باز باشد بسته و منعقد شده و بر عكس ، آن قوهء مقدس تفكر به دليل اين انعقاد و بستگى در درونش اسير شده . آن آدمى كه يك سنگ يا چوب و ساختهء دست خودش را مىپرستد ، آيا نشسته علمى و منطقى فكر كرده و علم و منطق او وى را رسانده به اين كه اين بت را بپرستد ؟ تفكر آزاد است ، حالا كه تفكر آزاد است پس اين آقاى بتپرست بايد آزاد باشد براى اين كه بت را بپرستد ؛ يا نه ، عقل و فكر اين شخص اسير است ، بايد كارى كنيم كه عقل و فكر او را از اسارت اين عقيده آزاد كنيم ، كارى را بكنيم كه ابراهيم خليل اللَّه و بتشكن كرد .
مردمى طبق عادت بتپرست بودند . در يك روز عيد كه همهء مردم از شهر خارج مىشدند او از شهر خارج نشد . بتخانه هم خالى بود . تبر را برداشت و رفت تمام اين بتها را خرد كرد الّا بت بزرگ و تبر را به گردن بت بزرگ انداخت تا اگر كسى به آنجا برود با خودش فكر كند كه اين خداها با يكديگر جنگيدهاند و اين بت بزرگ چون از همه نيرومندتر بوده باقى ديگر را خرد و خمير كرده و تنها خودش مانده است . اين فكر براى مردم پيدا شود ، بعد طبعا به حكم فطرت مىگويند اينها كه نمىتوانند از جايشان بجنبند . همين [ امر ] فكر اينها را عوض مىكند . اين كار را كرد . وقتى كه مردم برگشتند و وضع را آنچنان ديدند داد و فرياد كردند كه چه كسى اين كار را كرده است ؟ يادشان افتاد كه جوانى در اين شهر است كه مخالف با اين كارهاست ، نكند كار او باشد ؟ رفتند سراغ ابراهيم . ابراهيم در پاسخ به آنها گفت چرا شما به من مىگوييد ؟ مجرم آن كسى است كه زنده مانده و تبر به گردن اوست ( بَلْ فَعَلَهُ كَبيرُهُمْ « 1 » ) . اينها گفتند از او كه اين كار ساخته نيست . گفت چطور كار زد و خورد از او ساخته نيست ولى [ روا كردن ] حاجتهايى كه انسانها در آن حاجتها درماندهاند ساخته است كه مثلا زنى نازاست او را زاينده كند ؟ قرآن مىگويد : فَرَجَعوا الى انْفُسِهِمْ « 2 » اين سبب شد كه به خود باز گردند .
امروزيها در فلسفهء هگل و بعد از فلسفهء هگل ديگران بالخصوص كارل
هامش
( 1 ) . انبياء / 63 .
( 2 ) . انبياء / 64 .