بسازيم نيشش ز فولاد ، يك خنجر ديگر هم براى گوش بايد تهيه كنيم ، زيرا هرچه را هم گوش مىشنود دل ياد مىكند و همچنين است ذائقه و لامسه و شامّه . آنوقت انسان درست مصداق همان شير بىدم و سر و اشكمى است كه مولوى داستانش را آورده است .
اجبار عملى
در كتب اخلاقى گاهى از دستهاى از قدما ياد مىكنند كه براى آنكه زياد حرف نزنند و سخن لغو يا حرام به زبان نياورند ، سنگريزه در دهان خود مىگذاشتند كه نتوانند حرف بزنند ، يعنى اجبار عملى براى خود درست مىكردند . معمولًا ديده مىشود كه از اين طرز عمل به عنوان نمونهء كامل تقوا نام برده مىشود ، در صورتى كه اجبار عملى به وجود آوردن براى پرهيز از گناه و آنگاه ترك كردن گناه كمالى محسوب نمىشود . اگر توفيق چنين كارى پيدا كنيم و از اين راه مرتكب گناه نشويم البته از گناه پرهيز كردهايم اما نفس ما همان اژدهاست كه بوده است ، فقط از غم بىآلتى افسرده است . آنوقت كمال محسوب مىشود كه انسان بدون اجبار عملى و با داشتن اسباب و آلات كار ، از گناه و معصيت پرهيز كند . اين گونه اجتنابها و پهلو تهى كردنها اگر كمال محسوب شود از جنبهء مقدّميتى است كه در مراحل اوليه براى پيدا شدن ملكهء تقوا ممكن است داشته باشد ، زيرا پيدايش ملكهء تقوا بعد از يك سلسله ممارست و تمرينهاى منفى است كه صورت مىگيرد . اما حقيقت تقوا غير از اين كارهاست . حقيقت تقوا همان روحيهء قوى و مقدس عالى است كه خود حافظ و نگهدارندهء انسان است . بايد مجاهدت كرد تا آن معنا و حقيقت پيدا شود .
تقوا در نهج البلاغه
در آثار دينى ، خصوصاً در نهج البلاغه كه فوق العاده روى كلمهء تقوا تكيه شده است ، همه جا تقوا به معناى آن ملكهء مقدس كه در روح پيدا مىشود و به روح قوّت و قدرت و نيرو مىدهد و نفس امّاره و احساسات سركش را رام و مطيع مىسازد به كار رفته . در خطبهء 112 مىفرمايد :
انَّ تَقْوَى اللَّهِ حَمَتْ اوْلِياءَ اللَّهِ مَحارِمَهُ وَ الْزَمَتْ قُلوبَهُمْ مَخافَتَهُ ، حَتّى اسْهَرَتْ