زين همرهان سست عناصر دلم گرفت * شير خدا و رستم دستانم آرزوست
دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر * كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتم كه يافت مىنشود گشتهايم ما * گفت آن كه يافت مىنشود آنم آرزوست
و سعدى در « طيّبات » « 1 » خودش خواسته استقبالى كرده باشد يا جوابى داده باشد ؛ مىگويد :
از جان برون نيامده جانانت آرزوست * زُنّار نابريده و ايمانت آرزوست
مردى نهاى و همت مردى نكردهاى * وانگاه حق سفرهء مردانت آرزوست
فرعون وار لاف انا الحق همى زنى * آنگاه قرب موسى عمرانت آرزوست
به هرحال قسمتى از ادبيات عمدهء بشر را ( چه ادبيات دينى و چه ادبيات غيردينى ) مسئلهء انسانيت و تجليل از آن تشكيل مىدهد . مخصوصاً در ادبيات اسلامى كه ما از آن اطلاع داريم ( چه در چهرهء عربى و چه در چهرهء فارسى آن ) در اين زمينه مطالب زيادى موجود است .
سقوط انسانيت از مقام خود در قرون اخير
در قرون اخير با پيشرفت عظيمى كه علم كرد ، انسانيت از آن مقام قداستى كه بشر سابق براى آن قائل بود يك مرتبه سقوط كرد ، سقوط بسياربسيار خردكنندهاى ؛ چون يك موجود هرقدر بالاتر رفته باشد ، وقتى سقوط كند قهراً سقوطش خردكنندهتر است . انسان درست به يك مقام نيمه خدايى رسيده بود . چقدر در ادبيات خودمان از اين مقام نيمه خدايى انسان سخن رفته است :
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق * كه در اين دامگه حادثه چون افتادم
و حافظ مىگويد :
تو را ز كنگرهء عرش مىزنند صفير * ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است
هامش
( 1 ) غزليات عرفانى سعدى .