برگشتن غير از چهرهء زهير در وقت رفتن بود . وقتى مىرفت ، چهرهاى گرفته و دژم داشت ولى وقتى كه بيرون آمد چهرهاش خندان و خوشحال و شاد بود . چه انقلابى حسين در وجود او ايجاد كرد ، من نمىدانم . چه چيز را به يادش آورد ، من نمىدانم .
ولى همين قدر مىدانم كه انقلاب مقدس در وجود زهير صورت گرفت . آمد ، معطل نشد ، ديدند دارد وصيت مىكند : اموالم ، ثروتم را چنين كنيد ، بچه هايم را چنان .
راجع به زنش وصيت كرد كه او را ببريد به خانهء پدرش برسانيد ؛ يك وصيت تمام .
خودش را مجهز و آماده كرد و گفت : من رفتم . همه فهميدند كه ديگر كار زهير تمام است . مىگويند وقتى كه خواست برود ، زن او آمد ، دامنش را گرفت و گفت : زهير ! تو رفتى و به يك مقام رفيعى نايل شدى ؛ جدّ حسين از تو شفاعت خواهد كرد . من امروز دامن تو را مىگيرم كه در قيامت جدّ حسين ، مادر حسين از من شفاعت كند .
بعد ديگر زهير از اصحاب صف مقدّم كربلا شد . وضع عجيبى بود . زن زهير نگران است كه قضيه به كجا مىانجامد . تا به او خبر رسيد كه حسين و اصحابش همه شهيد شدند و زهير هم شهيد شد . پيش خودش فكر كرد كه لابد ديگران همه كفن دارند ولى زهير كفن ندارد و كسى را هم ندارد . كفنى را به وسيلهء يك غلام فرستاد ، گفت :
برو بدن زهير را كفن كن . ولى وقتى كه آن غلام آمد ، وضعى را ديد كه شرم و حيا كرد كه بدن زهير را كفن كند چون ديد بدن آقاى زهير هم كفن ندارد .
لا حول و لا قوّة الّا باللَّه وصلّى اللَّه على محمّد و إله الطّاهرين . .
خدايا عاقبت امر همهء ما را ختم به خير بفرما .
خدايا توفيق توبهء حقيقى ، توبهء نَصوح به همهء ما عنايت بفرما .
خدايا به لطف و كرم خودت از گناهان ما درگذر .
خدايا ما را از فيض اين شبها محروم مگردان .
رحم اللَّه من قرأ الفاتحة مع الصّلوات
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 575
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٧٥