آنها باز گردانيد و حقوق خدا را به خدا بازگردانيد . واللَّه اگر خودتان را پاك كنيد ، بعد مىبينيد كه همهء دعاهايتان مستجاب مىشود . « شستشويى كن و آنگه به خرابات خرام » ، توبه كنيد .
توبهء زهيربن القين
ديشب داستان توبهء حرّ بن يزيد رياحى را براى شما عرض كردم . مرد ديگرى است از اصحاب حسين بن على به نام « زُهَيْر بن القَيْن » . او هم از آن توابين است ولى به شكل ديگرى . عثمانى بود يعنى از شيعيان عثمان بود ؛ از كسانى بود كه معتقد بود عثمانْ مظلوم كشته شده است و فكر مىكرد كه - العياذباللَّه - على عليه السلام در اين فتنهها دخالتى داشته است . با حضرت على خوب نبود . او از مكه به عراق برمىگشت .
اباعبداللَّه هم كه مىآمدند . ترديد داشت كه با ايشان روبرو بشود يا نه . چون در عين حال مردى بود كه در عمق دلش مؤمن بود و مىدانست كه حسين فرزند پيغمبر است و چه حقى بر اين امت دارد . مىترسيد روبرو بشود و بعد امام از او تقاضايى كند و او هم آن را برنياورد و اين كار بدى است . در يكى از منازل بين راه اجباراً با امام در يك جا فرود آمد ، يعنى بر سر يك آب يا بر سر يك چاه فرود آمدند . امام شخصى را دنبال زهير فرستاد كه بگوييد بيايد . وقتى كه رفتند دنبال زهير كه رئيس قبيله بود ، اتفاقاً او با كسان و اعوان و اهل قبيلهاش در خيمهاى مشغول ناهار خوردن بود . تا فرستادهء اباعبداللَّه آمد و گفت : « يا زُهَيْرُ ! اجِبِ الْحُسَيْن » يا « اجِبْ اباعَبْدِاللَّه الْحُسَين » زهير رنگ از صورتش پريد و با خود گفت : آنچه كه من نمىخواستم شد . نوشتهاند دستش در سفره همانطور كه بود ماند ، هم خودش و هم كسانش ، چون همه ناراحت شدند . نه مىتوانست بگويد مىآيم و نه مىتوانست بگويد نمىآيم . نوشتهاند : « كَا نَّهُ عَلى رُؤوسِهِمُ الطَّيْرُ » . زن صالحهء مؤمنهاى داشت .
متوجه قضيه شد كه زهير در جواب نمايندهء اباعبداللَّه سكوت كرده . آمد جلو و با يك ملامت عجيبى فرياد زد : زهير ! خجالت نمىكشى ؟ ! پسر پيغمبر ، فرزند زهرا تو را خواسته است . تو بايد افتخار كنى كه به روى ، آيا ترديد دارى ؟ بلند شو ! زهير بلند شد و رفت ولى با كراهت . من نمىدانم - يعنى در تاريخ نوشته نشده است و شايد هيچ كس نداند - كه در آن مدتى كه اباعبداللَّه با زهير ملاقات كرد ، ميان آنها چه گذشت ، چه گفت و چه شنيد . ولى آنچه مسلّم است اين است كه چهرهء زهير بعد از