تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 496

مساهمون:

ص٤٩٦
فرزندان على ، براى شيعيان و دوستان على . كم و بيش بسيارى فهميده بودند كه ديگر على عليه السلام از اين ضربت مسموم نجات پيدا نخواهد كرد . همان‌طور كه شنيده‌ايد على عليه السلام در جنگ خندق از عمروبن عبدود يك ضربت سختى خورد كه بر فرق نازنين على فرود آمد و سپر على را شكست و مقدارى از فرق امام را شكافت اما به گونه‌اى نبود كه خطرناك باشد و در مرحلهء بعد امام او را به خاك افكند . آن زخم بهبود پيدا كرد . نوشته‌اند كه ضربت اين لعين ازل و ابد در همان نقطه وارد شد كه قبلًا ضربت عمروبن عبدود وارد شده بود . شكاف عظيمى در سر مبارك على پيدا شد . خيلى افراد باز اميدوار بودند كه على عليه السلام بهبود پيدا كند . يكى از فرزندان على ، ظاهراً دختر بزرگوارش‌ام كلثوم ، وقتى آمد عبور كند چشمش به عبدالرحمن بن ملجم افتاد ، گفت‌اى لعين ازل و ابد ! به كورى چشم تو اميدوارم خدا پدرم را شفا عنايت كند . لبخندى زد ، گفت من اين شمشير را به هزار درهم خريده‌ام ، شمشير بسيار كارآمدى است ، هزار درهم داده‌ام اين شمشير را مسموم كرده‌اند . من خودم مىدانم اين ضربتى كه من بر پدر تو زدم اگر آن را بر همهء مردم تقسيم كنند همهء مردم مىميرند ، خاطرت جمع باشد . اين سخن تا حدود زيادى اميد فرزندان على را از على قطع كرد . گفتند طبيب بياوريد . مردى است به نام هانى بن عمرو سَلولى . ظاهراً اين مرد - آن‌طور كه يك وقتى در تاريخ خوانده‌ام - طبيبى بوده است كه در همين دانشگاه جندى شاپور كه در ايران بوده است و مسيحيهاى ايران آن را اداره مىكرده‌اند تحصيلات طبى كرده بود و اقامتش در كوفه بود . رفتند و اين مرد را احضار كردند و آوردند تا معاينه كند و بلكه بتواند معالجه كند . نوشته‌اند دستور داد گوسفندى يا بزى را ذبح كردند . از ريهء او رگى را بيرون كشيد ، آن رگ را گرماگرم در محل زخم انداخت ، مىخواست ببيند آثار اين سم چقدر است يا مىخواست بفهمد چقدر نفوذ كرده است ؛ اينها را ديگر من نمىدانم ، ولى همين قدر مىدانم كه تاريخ چنين نوشته است : وقتى كه اين مرد از آزمايش طبى خودش فارغ شد سكوت اختيار كرد ، حرفى نزد ؛ فقط همين قدر رو كرد به اميرالمؤمنين و عرض كرد : يا اميرالمؤمنين ! اگر وصيتى داريد بفرماييد . اينجا بود كه ديگر اميد خاندان و كسان على و اميد شيعيان على قطع شد . على عليه السلام كانون مهر و محبت و بغض و عداوت هر دو است . دوستانى دارد سر از پا نشناخته ، و دشمنانى دارد الدّالخصام . همين‌طور كه دشمنى مانند