نشانههاى خود را در آفاق عالم ( يعنى در عالم طبيعت ) ارائه مىدهيم و در نفوس خود مردم . قرآن نفوس مردم را با حساب جداگانهاى بيان كرده است ، و همين آيه سبب شده است كه در ادبيات ما اصطلاح مخصوص « آفاق » و « انفس » راه پيدا كند .
مىگويند : « مسائل آفاقى » و « مسائل انفسى » .
ممكن است بگوييد آن چيزهايى كه در نفس انسان موجود است و با حسابهاى مادى قابل توجيه نيست ، چيست ؟ بايد گفت كه اين ، داستان درازى دارد و من نمىخواهم وارد اين مطلب شوم
انفكاك پذيرى انسانيت از انسان
يكى از آن چيزهايى كه با حسابهاى مادى جور در نمىآيد ، همين مسألهاى است كه در اين جلسات طرح كردهايم : مسئلهء ارزشهاى انسانى و به عبارت ديگر مسئلهء انسانيت انسان . عجيب است كه شما سراغ هر موجودى برويد مىبينيد خودش براى خودش به عنوان يك صفت ، انفكاك پذير نيست ، مثل صفت « پلنگى » براى پلنگ ، « سگى » براى سگ ، « اسبى » براى اسب . ما نمىتوانيم اسبى پيدا كنيم كه « اسبى » نداشته باشد ، سگى پيدا كنيم كه « سگى » نداشته باشد ، پلنگى پيدا كنيم كه « پلنگى » نداشته باشد . ولى ممكن است انسانى منهاى انسانيت موجود باشد ، زيرا آن چيزهايى كه آنها را انسانيت انسان مىدانيم و آن چيزهايى كه به انسان شخصيت مىدهد - نه آن چيزهايى كه ملاك شخص انسان است - اولًا يك سلسله چيزهايى است كه با اينكه بشرى است و تعلق به همين عالم دارد ، ولى با ساختمان مادى انسان درست نمىشود ، غيرمادى است ، محسوس و ملموس نيست و به عبارت ديگر از سنخ معنويات است ، نه ماديات . و ثانياً اين چيزهايى كه ملاك انسانيت انسان است و ملاك شخصيت و فضيلت انسانى انسان است ، به دست طبيعت ساخته نمىشود ، فقط و فقط به دست خود انسان ساخته مىشود .
غرضم اين كلمه بود كه انسان ، خودش دروازهء معنويت است و از دروازهء وجود خود به عالم معنا پى برده است . امام هشتم حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام مىفرمايد : لايُعْرَفُ هُنالِكَ الّا بِما هيهُناآنچه در عالم معنا هست از راه آنچه در درون انسان است شناخته مىشود ، كه اين خودش يك مسألهاى است .
در جلسهء پيش عرض كردم چيزهايى كه به آنها ارزشهاى انسانى گفته مىشود