پس از سالها كه از جريان صفين گذشت و على عليه السلام به شهادت رسيد و معاويه خليفه شد ، تصادفات روزگار عدى بن حاتم را با معاويه مواجه كرد .
معاويه براى آنكه خاطرهء تلخى براى عدى تجديد كند و از او اقرار و اعتراف بگيرد كه از پيروى على چه زيان بزرگى ديده است ، به او گفت :
« اين الطرفات ؟ پسرانت « طرفه » و « طريف » و « طارف » چه شدند ؟ » .
- در صفين پيشاپيش على بن ابى طالب شهيد شدند .
- على انصاف را دربارهء تو رعايت نكرد .
- چرا ؟ .
- چون پسران تو را جلو انداخت و به كشتن داد و پسران خودش را در پشت جبهه محفوظ نگاه داشت .
- من انصاف را دربارهء على رعايت نكردم .
- چرا ؟ .
- براى اينكه او كشته شد و من زنده ماندهام . مىبايست جان خود را در زمان حيات او فدايش مىكردم .
معاويه ديد منظورش عملى نشد . از طرفى خيلى مايل بود اوصاف و حالات على را از كسانى كه مدتها با او از نزديك به سر بردهاند و شب و روز با او بودهاند بشنود . از عدى خواهش كرد اوصاف على را همچنانكه از نزديك ديده است برايش بيان كند . عدى گفت :
« معذورم بدار . » .
- حتما بايد برايم تعريف كنى .
- به خدا قسم على بسيار دورانديش و نيرومند بود . به عدالت سخن مىگفت و با قاطعيت فيصله مىداد . علم و حكمت از اطرافش مىجوشيد . از زرق و برق دنيا متنفر و با شب و تنهايى شب مأنوس بود . زياد اشك مىريخت و بسيار فكر مىكرد . در خلوتها از نفس خود حساب مىكشيد و برگذشته دست ندامت مىسود . لباس كوتاه و زندگى فقيرانه را مىپسنديد . در ميان ما كه بود مانند يكى از ما بود . اگر چيزى از او مىخواستيم مىپذيرفت و اگر به حضورش مىرفتيم ما را نزديك خود مىبرد و از ما فاصله نمىگرفت . با اينهمه آنقدر با هيبت بود كه در حضورش جرئت تكلم نداشتيم ، و آنقدر عظمت داشت كه نمىتوانستيم به او خيره شويم . وقتى كه لبخند مىزد
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 463
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٦٣