تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧

شاه و حكيم

ناصرالدين شاه در سفر خراسان به هر شهرى كه وارد مىشد ، طبق معمول ، تمام طبقات به استقبال و ديدنش مىرفتند ، موقع حركت از آن شهر نيز او را مشايعت مىكردند . تا اينكه وارد سبزوار شد . در سبزوار نيز عموم طبقات از او استقبال و ديدن كردند . تنها كسى كه به بهانهء انزوا و گوشه نشينى از استقبال و ديدن امتناع كرد حكيم و فيلسوف و عارف معروف ، حاج ملاهادى سبزوارى بود . از قضا تنها شخصيتى كه شاه در نظر گرفته بود در طول راه مسافرت خراسان او را از نزديك ببيند ، همين مرد بود كه تدريجا شهرت عمومى در همهء ايران پيدا كرده بود و از اطراف كشور طلاب به محضرش شتافته بودند و حوزهء علميهء عظيمى در سبزوار تشكيل يافته بود . شاه كه از آنهمه استقبالها و ديدنها و كرنشها و تملقها خسته شده بود ، تصميم گرفت خودش به ديدن حكيم برود . به شاه گفتند : « حكيم شاه و وزير نمىشناسد . » شاه گفت : « ولى شاه حكيم را مىشناسد . » جريان را به حكيم اطلاع دادند . تعين وقت شد و يك روز در حدود ظهر شاه فقط به اتفاق يك نفر پيشخدمت به خانهء حكيم رفت . خانه‌اى بود محقر با اسباب و لوازمى بسيار ساده . شاه ضمن صحبتها گفت : « هر نعمتى شكرى دارد . شكر نعمت علم تدريس و ارشاد است ، شكر نعمت مال اعانت و دستگيرى است ، شكر نعمت