تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥

اسكندر و ديوژن

همين كه اسكندر ، پادشاه مقدونى ، به عنوان فرمانده و پيشواى كل يونان در لشكركشى به ايران انتخاب شد ، از همهء طبقات براى تبريك نزد او مىآمدند . اما ديوگنس ( ديوژن ) ، حكيم معروف يونانى ، كه در كورينت به سر مىبرد كمترين توجهى به او نكرد . اسكندر شخصا به ديدار او رفت . ديوژن كه از حكماى كلبى يونان بود ( شعار اين دسته قناعت و استغناء و آزادمنشى و قطع طمع بود ) در برابر آفتاب دراز كشيده بود . چون حس كرد جمع فراوانى به طرف او مىآيند ، كمى برخاست و چشمان خود را به اسكندر كه با جلال و شكوه پيش مىآمد خيره كرد ، اما هيچ فرقى ميان اسكندر و يك مرد عادى كه به سراغ او مىآمد نگذاشت و شعار استغناء و بىاعتنايى را حفظ كرد . اسكندر به او سلام كرد ، سپس گفت : « اگر از من تقاضايى دارى بگو . » ديوژن گفت : « يك تقاضا بيشتر ندارم . من از آفتاب استفاده مىكردم ، تو اكنون جلو آفتاب را گرفته‌اى ، كمى آن طرف‌تر بايست ! » . اين سخن در نظر همراهان اسكندر خيلى حقير و ابلهانه آمد . با خود گفتند عجب مرد ابلهى است كه از چنين فرصتى استفاده نمىكند . اما اسكندر كه خود را در برابر مناعت طبع و استغناء نفس ديوژن حقير ديد ، سخت در انديشه فرو رفت . پس از آنكه به راه افتاد ، به همراهان خود كه فيلسوف را ريشخند مىكردند گفت : « به راستى اگر